فکر میکنم هر سال دم عید همه لحظاتی دلگیر رو هم تجربه میکنند. ولی امسال هر چه میاندیشم دلیلی برای شادمان بودن پیدا نمیکنم. حجم تنهاییام بزرگ تر از آن شده که بتوانم پنهانش کنم. بغض دلتنگی دست از لحن کلماتم بر نمیدارد. صدای معصومیت نگاه طفلی را میشنوم که صدایم میزند. من اینجا را دوست ندارم. من خودم را دوست ندارم. من تنهایی قلبهای عاشق را دوست ندارم. امسال سبزهها هم آنقدر که باید سبز نیستند.گویی کسی علف هرز خطابشان کرده است.امشب این سومین بار است که ماهی قرمزم خودکشی میکند. امسال از همهٔ ازدحام خیابان تنها زنی تنها را دیدم که چند ساعت مانده به تحویل سال، بیست متر دور تر از جمعیت بر زمین سرد و سیمانی نشسته و تکیه داده به تیر برقی، عید را گدایی میکرد. امسال کاشکی که از بهارش پیدا نباشد.