خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی‌ که به او ظلم شده باشد.



به دنیای سیاست خوش اومدی!

از دخترك پرسید: وقتی بزرگ شدی میخای چیکاره بشی؟
نگاهی کرد و گفت: میخام رئیس جمهور بشم.
پرسید: اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم.
بهش گفت: نمیخاد منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ روجاروکنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تورو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا و لباسشون خرج کنن.
دوباره نگاهی کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟
نگاهی بهش کرد و گفت: به دنیای سیاست خوش اومدی!
بر گرفته از وب سایت باران(دکتر مهدی خزعلی) 

مامان, باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه, تو را گم کردم.

بعد از ۲ ماه سفر، پسر در هنگام ورود به اطاقش اولین صحنه‌ای که دید بستهٔ آشنایی بود که بر گرد و غبار ناشی‌ از ۲ ماه غیبت خودنمائی میکرد. بسته‌ائ دید که اگر چه حدس زدن محتویاتش سخت نبود،ولی‌ در دل‌ آرزو میکرد فکرش خطا باشد.
به خود جرات داد، دست پیش برد و بسته را باز کرد.خستگی‌ سفری طولانی و طاقت فرسا در او دو برابر که نه، صد چندان برابر شد.پسر آهی کشید و با خود گفت:متأسفانه گمانم کاملا درست بود. آری،این همان بسته‌ائ بود که پسرک ۴ ماه قبل در سالروز تولد مادرش، آن را به سختی و با قرض و بهایئ گزاف ولی‌ با دنیایی اشتیاق به مادر هدیه کرده بود. ساعتی‌ بود که اکنون آن را در بستهٔ خود به همراه رسید خرید، در قفسه کتابخانهٔ ، نهاده بود. تنها جائی‌ که یقین داشت پسرک در اولین فرصت آن را خواهد دید. پسرک هنوز هم نمیداند این عمل مادر به چه معناست، که اگر فرزندت لایق هدیه دادن به مادرش نبود چرا آن را پذیرفتی، و اگر از او رنجشی به خاطر داری  چه ارتباطی‌ دارد که عشق بی‌ چشمداشت فرزندت را این چنین بی‌ اعتبار کنی‌.این سؤالات در ذهن پسر او را آشفته میساخت.پسر بسته را برداشت و با دلی‌ شکسته آن را در گوشه‌ای ما بین لوازم خود و مادرش قرار داد.شاید تا بگوید پیشکشی از آن توست، اگر تو مرا و قلبم را نمیپذیری و نمیخواهی مرا نیز با آن کاری نیست. عشقم به تو را پس نخواهم گرفت. تو سر چشمهٔ عشق مادری برایم هستی‌، چه خود به خواهی‌ و چه نخواهی. چه خوب باشم یا بد و یا بد ترین.
اکنون حدود ۴ ماه از آن روز‌ها می‌گذرد و مادر هدیهٔ عاشقانه پسرک را حتی به نگاهی‌ و گوش چشمی نظر نکرد و سر انگشتی بر آن ننواخت.این را حتا عقربه‌های ساعت هدیه هم شهادت میدهند.
پسرک می‌خواهد سخن بگوید: از زن‌ها بدم میاید. از مادر بدم میاید. نه نه، این خطاست. از خودم بدم میاید که همهٔ عشق کودکیم به مادرم را گم کردم.
مامانی‌ باز هم گم شده ام.
مامان باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه تو را گم کردم. اما آیا ما یک بار دیگر همدگر را پیدا می‌کنیم؟
گویا این بار در این گم شدن، دیگر نه من گریه سر داده‌ام و نه تو دیگر وجب به وجب به دنبال پسرکت میگردی

نکبت

در ذهن پدر خرافات جایی نداشت.خرافه که جای خود دارد،حتا به آداب و رسوم سنتی‌ و ملی‌‌شان هم اعتقادی نداشت. آدابی را که در بودن و نبودنشان منفعتی برایش نبود و آن را به چشم نمیدید،اهمیتی هم برایشان قائل نبود.
دو پسر خانواده هر سال قبل از عید سال نو، شاهد جر و بحث‌های پدر و مادر می‌بودند.مشاجراتی که از کودکی دیده بودند و اکنون که جوان بودند، دیگر برایشان تازگی نداشت.بحث بر سر خانه تکانی قبل از عید یکی‌ از سوژه‌های پیش پا افتاده همیشگی‌ بود. اگر بچه‌ها میخواستند ماهی‌ قرمز عید بخرند، پدر میگفت:چه معنی‌ دارد آدم ماهی‌ بخرد، بیاورد خانه، به بهانهٔ عید. ماهی‌ که بالاخره میمیرد.راستش ماهی‌‌ها بسمل شده  به خانه و هفت سین پا میگذاشتند.
همین طور بود نوروز، و لحظه تحویل سال هم برای پدر خانواده کوچک‌ترین مفهوم و نوستالژی در خود نداشت،یا شاید اینگونه مینمود. آن سال او در لحظات قبل از تحویل سال نو در رخت خواب خود، و مقابل تلویزیون در خواب و بیدار بود.ناگهان در ثانیه‌های آغازین سال نو غلط زد و سر از بستر بلند کرد و گفت:میخواهم امسال خودم "مارمه" انجام دهم. پسر‌ها با تعجب به هم چشم دوختند. شاید از شنیدن کلمهٔ غریبی که پدر بر زبان آورده بود. شاید هم از اینکه اولین بار بود که واکنش پدرشان را در این لحظات میدیدند. صرافت  کلام پدر را، برق نگاهش را
اما کلام پدر با استقبال گرم زن مواجه شد. مرد گفت" خودم انجام میدهم تا از این نکبت خلاصی یابیم.
فرزندان که هنوز سر از چیزی در نیاورده بودند، همزمان پرسیدند: چیکار؟
و پدر داستان کودکیش را تعریف کرد که در باور مردم روستایشان به خوش قدمی‌ معروف بود و دوستان و آشنایان و همسایه ها، در ازای وعدهٔ خوراکی و عیدی، از او می‌خواستند که اولین کسی‌ باشد که پس از لحظه تحویل سال به خانه‌شان وارد شود. تا سالی‌ با شگون را آغاز کنند.گویی این باوری رایج و معمول بوده است که پس از سال‌ها ردّ پایش را در ذهن مرد به جا گذاشته بود.
اهمیت این کار پدر برای پسران از آن جهت بود که پدری آن را بیان و بدان عمل می‌‌نمود که در سالیان گذشته فرزندانش کوچک‌ترین آثاری از پایبندی به آداب و رسوم در او ندیده بودند. این داستان برای پسر بزرگتر از آن جهت اهمیت بیشتری یافت که پدر در هنگام بیان کلمهٔ نکبت چشم در چشم او دوخته بود. شاید نا خود آگاه. اما پسر آگاهانه سر از سّر پدر در آورد.

خدایا بهت بر نخوره، ولی‌...

خدایا چی‌ میشد اگه ما آدم‌ها رو یه جور دیگه میساختی.نه‌ نه‌ خدایا، بهت بر نخوره، ناراحت نشو،عصبانی‌ نشو، مبادا واسه این حرفم پدرمو در بیاری.۲ کلمه حرف دارم، گوش بده، اگه نا حسابی‌ بود بزن تو دهنم، اگه هم حسابی‌ بود خوب یه کاریش بکن دیگه.خدایا نمیدونم چی‌ بگم. دلم درد داره.تا حالا برات پیش اومده همه زندگیتو ،آینده‌ات‌را آرزوتو، احترامتو واسه یکی‌ خرج کنی‌، تا وقتی‌ که به دردش می‌خوری بهت بگه به به تو چقدر آدم خوبی‌(معذرت، خدای خوبی‌) هستی‌،عاشقتم، دوست دارم، هر کاری برات می‌کنم،بهت بگه میدونم واسه اینکه واسه من خدای خوبی‌ باشی‌ خیلی‌ از بنده هاتو رنجوندی. ولی‌ وقتی‌ که دیگه فکر می‌کنه به دردش نمی‌خوری، میگه آخه تو هم شدی خدا؟ آخه خدا هم خدا‌های قدیم. آخه تو به چه درد من می‌خوری؟ بهت بگه نشستم کنار چاهی که تو برام کندی و نامردیت رو اندازه میگیرم. میدونم خدایا، میدونم که حتا تو با خدایت هم از این حرف دلت به درد میاد، چه برسه به من که بندهٔ بنجل توام.
آره داشتم می‌گفتم چی‌ میشد ما رو یه جور دیگه میساختی، مثلا به جای اینکه ۲ تا چشم عین هم جفت هم دیگه تو سرمون کار بذاری که ۲ تاش هم یه کار می‌کنن، یکیشو میذاشتی تو پیشونی اونی‌ که جلوت ایستاده. آره میدونم خدایا، داری فکر میکنی‌ که دیوونه شدم مگه نه‌؟ ولی‌ میدونی‌ این چقدر فایده داره. میدونی‌ اگه ما رو اینجوری میساختی، اونوقت همه آدم‌ها وقتی‌ حرف میزدن خودشونو راحت تر جای یکی‌ دیگه میذاشتن. اینقدر راحت خوبی‌‌هات رو یادشون نمیرفت. اینقدر راحت دل کسی‌ رو نمیشکوندن. اینقدر راحت نمیگفتن نامرد. اونم به کسی‌ که فکر می‌کنه همه چیزشو براش خرج کرده.
البته بهت حق میدم خدا، که این اشتباه رو بکنی‌. من آدمم. با این حرف‌ها داغون میشم.از بین میرم. نابود میشم.دلم می‌شکنه. ولی‌ تو که اینجوری نیستی‌. بزنم به تخته تو خدائی. با این حرف‌ها عین خیالت هم نمی‌شه. فقط یه کم بهت بر میخوره که اونم خیلی‌ مهم نیست. با یه اشاره پدرشو هم در میاری. مگه نه‌ خدااا؟

ناصر خان نگران خاک سرد نباش. ما می‌خواهیم تو را به آسمان بسپاریم



اسطوره عنوانی است که ملل به بزرگان خود پس مرگشان میدهند. ماهیت این کلمه پس مرگ مفهوم میابد. در بزرگی‌ ناصر حجازی همین بس که مردمش در حیاتش او را اسطوره خواندند.حجازی با ایستادن بر سکوی قهرمانی در ورزش اسطوره نشد که چه بسیار بزرگ تر او در میان مردم جای ندارند و نداشتند.سر به زیر انداختنشان در پیشگاه قدرت چنین ذلیلشان ساخت.
حجازی در حیاتش اسطوره بود و تا ابد اسطوره میماند و این قدر دانی‌ یک ملت مردی است که هواره سینه‌اش سپر بود و با زبان سر و زبان عمل گفت آنچه را باید به نان به نرخ روز خوران میگفت.
حجازی آنگاه جاودان شد که بدون حتا ته ریش با کت و شلوار اسپورت و خوش لباسی معروفش، بی‌ آنکه طعنه و تحقیر جاهلان بهراسد، به وزارت کشور رفت تا به مردمش ثابت کند،آنچه را هنوز بسیاری باور نداشتند.
اکنون ما هستیم و پیکر بی‌ جان ناصر و یک دنیا بدهکاری ما. ناصر هر آن چه باید برای وطنش و مردمش میکرد کرد و اکنون ما ایم و گویی بار دنیاست بر دوشمان.
می‌ اندیشم، می‌‌اندیشم که اکنون ناصر شایستهٔ چیست؟
من چه بر می‌‌آید جز اینکه با پیکر ناصر ثابت کنم که در این ملک و بوم، پر افتخار‌ترین و مردمی‌ترین وداع با پهلوانانِ قلب‌های مردم صورت می‌گیرد، و نه سیاست پیشگان فریب کاری که هنری جز جاری کردن خون جوانان وطن نداشتند و ندارند. به درستی‌ که می‌‌اندیشم در میابم این نیز هنر ناصر است و درسی‌ که به مردمش میدهد اینبار با پیکر بی‌ جانش، و نه قدر شناسی ما.
اکنون بر ماست که ثابت کنیم سزای عشق به وطن، بدرود وطنی عاشق با چشمانی گریان است.
ناصر خان نگران خاک سرد نباش. ما می‌خواهیم تو را به آسمان بسپاریم

پهلوانان نمیمیرند، حتی اگر...


خرداد،باز هم خرداد. ماهی‌ که برای ما ایرانیان،سالهاست تاریخ میسازد. حجازی عمری خردادی زیست و امضایش را با رفتنش هم بر خرداد زد.ناصر خان تو برای ما بار دیگر متولّد شدی. هچون صد‌ها طلوع دیگرت.تو حتا با رفتنت هم ما را به یاد شرف و عزت و استقلال انداختی. تو آموختی مردم وطنت ایمان تو هستند.ناصر خان ما را  (دوم خرداد) ترک کردی و اینگونه برترین بازی جوان مردانه را نمایش دادی. اسطوره خردادی شدی. او با مرگش هم آزادی را فریاد زد. روحت شاد پهلوان.

آیا به نظر شما ایرانیان از مردم کم هوش دنیا هستند؟

دوستی‌ نوشته بود ایرانیان در دستهٔ کم هوش‌ترین مللِ دنیا قرار دارند. این را می‌آورم یک از هزاران. شاید تلاشی باشد برای اعاده حیثیت. باشد که قبول افتد.

آلیا صبور شهروند امریکایی ایرانی الاصل است که تمام وقت در دانشگاه نیویورک تدریس می کند و به عنوان یک نابغه نام خود را در ردیف جوان ترین استاد دانشگاه جهان ثبت کرده است.
وی در سن ۱۰ سالگی در دانشگاه استونی بروک ثبت نام کرد و در ۱۱ سالگی به عنوان عضو ارکستر سمفونی “راک لند” به اجرای قره نی پرداخت.
صبور مدرک لیسانس خود را در ۱۴ سالگی در دانشگاه نیویورک اخذ و در ۱۸ سالگی در ۱۹ فوریه، مدرک دکترای خو را از دپارتمان تکنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه کانکوک سئول دریافت کرد.


وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فیزیک را در دانشگاه کنکوک تدریس می کرد و در حال حاضر، ریاضی و فیزیک در دانشگاه جنوبی ایالت نیواورلند تدریس می کند. او یکی از دلایل ترک دانشگاه سئول را مشکل تکلم به زبان کره ای بیان کرده است.
صبور، اولین شهروند امریکایی است که رتبه اولین و جوان ترین پرفسور زن را در تاریخ امریکا دارا است.
رکوردار قبلی جوان ترین پرفسور دانشگاه متعلق به فیزیکدان اسکاتلندی کولین مک لورین است که در سال ۱۷۱۷ در سن ۱۹ سال و ۷ ماهگی این رتبه علمی را کسب کرده بود.


بی‌ ارزش‌ترین پول‌های جهان (اینجا هم رتبه داریم)

به گزارش ورد آی تی به نقل از نیویورک تایمز , فهرست کم ارزشترین واحد‌های پولی جهان به شرح زیر است :
زیمبابوه (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰ میلیون دلار زیمبابوه)
هر ده میلیون دلار زیمبابوه برابر با حدود ۴ دلار آمریکا
در سال ۲۰۰۸ تورم در کشور زیمبابوه به رقم نجومی ۱۰۰,۰۰۰ درصد رسید. چنین تورم حیرت انگیزی دولت این کشور را مجبور به معرفی جدید اسکناس ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دلاری کرد. به گزارش ورد آی تی یک بسته کاغذ توالت در زیمبابوه هزینه ای در حدود صد و پنجاه هزار دلار زیمبابوه ای دارد. که حدود ۶۹ سنت آمریکایی است! با این تفاسیر اسکناس های ۵۰۰ دلاری این کشور از یک برگ کاغذ توالت هم بی ارزش تر است! تورم فوق العاده، مانند سم مهلکی به بدنه این کشور فقیر پیچیده است. شما برای خرید یک کیلو گوجه فرنگی باید ده میلیون دلار همراه خود داشته باشید و جالبتر آن است که بدانید این کشور طی یک سال اخیر ۱۲ صفر از واحد پولی خود حذف کرده است.

ویتنام (بزرگترین اسکناس برابر با ۵۰۰ هزار دونگ ویتنام)
هر پانصد هزار دونگ ویتنام برابر با حدود ۳۱٫۳۷ دلار امریکا
با شروع دهه۱۹۸۰ و تحریم های ایالات متحده و کاهش شدید صادرات ویتنام و انباشته شدن کالاهای صادراتی در داخل کشور، ویتنام برای مقابله با تورم فزاینده دست به چاپ اسکناس و تزریق پول به بازار داخلی شد که البته این اقدام نتیجه ای جز بی اعتباری شدید پولی در این کشور نداشت و میتوان گفت از سال ۱۹۸۰ هیچ تورم جدیدی این کشور را فرا نگرفته ولی باز هم رده دوم به این کشور می رسد.


اندونزی (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰۰ هزار روپیه اندونزی)
هر صد هزار روپیه اندونزی برابر با حدود ۱۱٫۰۵ دلار امریکا
بحران اقتصادی آسیای شرقی در سال ۱۹۹۷ باعث سقوط ۸۰ درصدی روپیه اندونزی و رشد تورم در این کشور شد. همچنین انقلاب گل سرخ و برچیده شدن دولت در چند سال اخیر در سقوط ارزش واحد پولی این کشور بی تاثیر نبود که در حال حاضر این کشور همچنان رده سوم را در اختیار دارد.

ایران (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰۰ هزار ریال ایران)
هر یکصد هزار ریال ایران برابر با حدود ۱۰ دلار امریکا
نرخ تورم ایران در بعد از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ به رقمی در حدود ۱۵% رسید. با شروع جنگ با عراق و اجبار دولت به تزریق اسکناس برای تامین مخارج بالای جنگ روند افزایش تورم خصوصا در سالهای اولیه ی پس از جنگ به شدت افزایش داشت و تا رقمی حدود ۵۰ درصد هم رسید. از دیگر عوامل سقوط ارزش ریال، تحریم های سیاسی اقتصادی موجود جهانی برای این کشور است. ایران متاسفانه اسیر تورم و وضعیت نابسامان اقتصادی است که بطور فزاینده ای گریبانگیر مردم این کشور است تا جایی که در حال حاضر پیشنهاد حذف چند صفر از واحد پولی و اجرای طرح حذف یارانه ها از سوی دولت در جریان است …

سائوتومه (بزرگترین اسکناس برابر با ۵۰ هزار دوبرا سائوتومه)
هر پنجاه هزار دوبرا سائوتومه برابر با حدود ۳٫۴۷ دلار امریکا
کشوری واقع در افریقا و خلیج گینه است. این کشور از دو جزیره به نام سائوتوم و پرنسیپه تشکیل شده است. دلیل بی ارزشی پول در این کشور ناپایدار بودن حکومت و از طرفی بی ثباتی در قیمت تنها محصول صادراتی این کشور یعنی کاکائو میباشد. اقتصاد این کشور آفریقایی که به کاکائو وابسته است، پس از تعویض ارز از دلار به یورو چنان عقب ماند که اینک رده پنجم را به خود اختصاص داده است.   


اگر هانیه فرزند خودت بود...

 


دو ساعد دست و سر او شکسته، آثار سوختگی و شلاق بر بدن نحیف هشت‌ساله‌اش دیده می‌شود. چهار روز است که هیچ غذایی نخورده. زخم‌های کهنه‌اش عفونت کرده‌اند، چون شکنجه‌گر روی آن‌ها را با پلاستیک می‌پوشانده است. "هانیه" با مادر معتاد و ناپدری‌اش در جنوب ابرشهر تهران زندگی می‌کن. دروز ۳۰ فروردین، دختربچه هشت ساله‌ای در اثر ضرب و شتم ناپدری خود به شدت مجروح و در بیمارستان بستری شد. ..پزشک معالجش گفته کسی که او را شکنجه داده نمی‌تواند خلق و خوی انسانی داشته باشد.

آنقدر خبر و عکس‌ها تکان دهنده بود که حرفی‌ برای گفتن ندارم. نوشته‌ای دیدم در این رابطه به قلم خانم سایه که در ادامه عینا می‌آورم. به امید روزی که زمین از حضور درندگان در لباس انسان پاک شود.

برای دخترم هانیه

 هانیه دخترک قشنگم می‌دونم که زیر بار اون همه شکنجه شادابترین روزها و لحظه‌های زندگیتو ازت دزدیدن!
 می‌دونم بجای این که از فرط شادی پای بکوبی در جلال یافتن دیدن زیبای‌ها ضجه‌های مخوف سر دادی!
 بمیرم برای دستان کوچکت که تاب در آغوش کشیدن عروسک پارچه‌ای که سالها در حسرتش بودی را نداشت!
روزهای کودکی ت را بی‌ رحمانه پر پر کردند!
 بمیرم برایت که آرزویت  لحظه‌ای آرام گرفتن از درد بود!
 دخترکم هزاران نفر در این دنیا هستند که حسرت داشتن دختر زیبای همچون تو را میخورند این دنیا همیشه سرد و سیاه و تاریک نیست
می‌دانم دیر شده و ثانیه‌ها حتا لحظه‌ای به عقب باز نمیگردند اما تو قوی باش ایمان داشته باش فرشته کوچک ایمان داشته باش که سرنوشتت چیز دیگریست و تو دیگر آزاری نخواهی دید
 دخترک قشنگ مادر‌ها اینگونه نیستند! نترس عزیزم من هم یک مادرم اما حتا لحظه‌ای طوری کودکم را نگاه نکردم که دلش بلرزد!
 نترس عزیزم هرکسی که نام مادر را بر دوش میکشد مادر نیست!
مادر آن کسی‌ نیست که تو را از رحمش متولد کرد مادر آن کسیست که تو را از قلب و روح و جانش به دنیا آورد!
نگران نباش دخترکم صورتت دوباره چون ماه زیبا خواهد شد دوباره دستهایت جان می‌گیرد از درد رها میشوی عزیزکم!
نترس گلم نترس عزیزم تو دوباره به دنیا خواهی‌ آمد دوباره شاداب خواهی‌ شد و عشق و امنیت را تجربه خواهی‌ کرد
 فرشته معصوم چشمهای درد آلودت را آرام بر هم بگذار‌! فردا که بیدار شوی حتما کسی‌ هست که با عشق تو را میپاید!
بخواب و رویای پری دریایی را ببین!
بخواب و خودت را در لباس فخیر سیندرلا تصور کن!
بخواب و درد را فراموش کن فرشته کوچک!
 بخواب کودکم! فردا روز بهتری است......
گلکم یادت باشه اینجا چشمهای هست که از دیدن بدن خون آلودت اشک ریخت
 قلبهای هست که از دیدن زخمهات خنجر خورد و تا استخوان سوخت
 دستهای هست که اگر چه از تو دور مانده اما برایت دعا می‌کند
بخواب عزیزکم بخواب و در دستان هیولای خواب سرسره بازی کن
 بخواب تا تو بخوابی همهٔ  ما بیدار میمانیم و نفس‌ها ی‌‌‌ت را شماره می‌زنیم...
بخواب پری کوچکم بخواب ما با تو هستیم و میمانیم.
 به سایه بودنم قسم به پاکی‌ احساس لطیف و مادرانه به حرمت اشکهای زلالی که بخاطر تو چکید حقتو از این دنیا میگیرم.
دوستت دارم عزیزم حالا آروم بخواب بخواب
منم رویاتو می‌سازم                                                                                          sayeh