اسطوره عنوانی است که ملل به بزرگان خود پس مرگشان میدهند. ماهیت این کلمه پس مرگ مفهوم میابد. در بزرگی ناصر حجازی همین بس که مردمش در حیاتش او را اسطوره خواندند.حجازی با ایستادن بر سکوی قهرمانی در ورزش اسطوره نشد که چه بسیار بزرگ تر او در میان مردم جای ندارند و نداشتند.سر به زیر انداختنشان در پیشگاه قدرت چنین ذلیلشان ساخت.
حجازی در حیاتش اسطوره بود و تا ابد اسطوره میماند و این قدر دانی یک ملت مردی است که هواره سینهاش سپر بود و با زبان سر و زبان عمل گفت آنچه را باید به نان به نرخ روز خوران میگفت.
حجازی آنگاه جاودان شد که بدون حتا ته ریش با کت و شلوار اسپورت و خوش لباسی معروفش، بی آنکه طعنه و تحقیر جاهلان بهراسد، به وزارت کشور رفت تا به مردمش ثابت کند،آنچه را هنوز بسیاری باور نداشتند.
اکنون ما هستیم و پیکر بی جان ناصر و یک دنیا بدهکاری ما. ناصر هر آن چه باید برای وطنش و مردمش میکرد کرد و اکنون ما ایم و گویی بار دنیاست بر دوشمان.
می اندیشم، میاندیشم که اکنون ناصر شایستهٔ چیست؟
من چه بر میآید جز اینکه با پیکر ناصر ثابت کنم که در این ملک و بوم، پر افتخارترین و مردمیترین وداع با پهلوانانِ قلبهای مردم صورت میگیرد، و نه سیاست پیشگان فریب کاری که هنری جز جاری کردن خون جوانان وطن نداشتند و ندارند. به درستی که میاندیشم در میابم این نیز هنر ناصر است و درسی که به مردمش میدهد اینبار با پیکر بی جانش، و نه قدر شناسی ما.
اکنون بر ماست که ثابت کنیم سزای عشق به وطن، بدرود وطنی عاشق با چشمانی گریان است.
ناصر خان نگران خاک سرد نباش. ما میخواهیم تو را به آسمان بسپاریم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
به نظرتان: