در ذهن پدر خرافات جایی نداشت.خرافه که جای خود دارد،حتا به آداب و رسوم سنتی و ملیشان هم اعتقادی نداشت. آدابی را که در بودن و نبودنشان منفعتی برایش نبود و آن را به چشم نمیدید،اهمیتی هم برایشان قائل نبود.
دو پسر خانواده هر سال قبل از عید سال نو، شاهد جر و بحثهای پدر و مادر میبودند.مشاجراتی که از کودکی دیده بودند و اکنون که جوان بودند، دیگر برایشان تازگی نداشت.بحث بر سر خانه تکانی قبل از عید یکی از سوژههای پیش پا افتاده همیشگی بود. اگر بچهها میخواستند ماهی قرمز عید بخرند، پدر میگفت:چه معنی دارد آدم ماهی بخرد، بیاورد خانه، به بهانهٔ عید. ماهی که بالاخره میمیرد.راستش ماهیها بسمل شده به خانه و هفت سین پا میگذاشتند.
همین طور بود نوروز، و لحظه تحویل سال هم برای پدر خانواده کوچکترین مفهوم و نوستالژی در خود نداشت،یا شاید اینگونه مینمود. آن سال او در لحظات قبل از تحویل سال نو در رخت خواب خود، و مقابل تلویزیون در خواب و بیدار بود.ناگهان در ثانیههای آغازین سال نو غلط زد و سر از بستر بلند کرد و گفت:میخواهم امسال خودم "مارمه" انجام دهم. پسرها با تعجب به هم چشم دوختند. شاید از شنیدن کلمهٔ غریبی که پدر بر زبان آورده بود. شاید هم از اینکه اولین بار بود که واکنش پدرشان را در این لحظات میدیدند. صرافت کلام پدر را، برق نگاهش را
اما کلام پدر با استقبال گرم زن مواجه شد. مرد گفت" خودم انجام میدهم تا از این نکبت خلاصی یابیم.
فرزندان که هنوز سر از چیزی در نیاورده بودند، همزمان پرسیدند: چیکار؟
و پدر داستان کودکیش را تعریف کرد که در باور مردم روستایشان به خوش قدمی معروف بود و دوستان و آشنایان و همسایه ها، در ازای وعدهٔ خوراکی و عیدی، از او میخواستند که اولین کسی باشد که پس از لحظه تحویل سال به خانهشان وارد شود. تا سالی با شگون را آغاز کنند.گویی این باوری رایج و معمول بوده است که پس از سالها ردّ پایش را در ذهن مرد به جا گذاشته بود.
اهمیت این کار پدر برای پسران از آن جهت بود که پدری آن را بیان و بدان عمل مینمود که در سالیان گذشته فرزندانش کوچکترین آثاری از پایبندی به آداب و رسوم در او ندیده بودند. این داستان برای پسر بزرگتر از آن جهت اهمیت بیشتری یافت که پدر در هنگام بیان کلمهٔ نکبت چشم در چشم او دوخته بود. شاید نا خود آگاه. اما پسر آگاهانه سر از سّر پدر در آورد.
اما کلام پدر با استقبال گرم زن مواجه شد. مرد گفت" خودم انجام میدهم تا از این نکبت خلاصی یابیم.
فرزندان که هنوز سر از چیزی در نیاورده بودند، همزمان پرسیدند: چیکار؟
و پدر داستان کودکیش را تعریف کرد که در باور مردم روستایشان به خوش قدمی معروف بود و دوستان و آشنایان و همسایه ها، در ازای وعدهٔ خوراکی و عیدی، از او میخواستند که اولین کسی باشد که پس از لحظه تحویل سال به خانهشان وارد شود. تا سالی با شگون را آغاز کنند.گویی این باوری رایج و معمول بوده است که پس از سالها ردّ پایش را در ذهن مرد به جا گذاشته بود.
اهمیت این کار پدر برای پسران از آن جهت بود که پدری آن را بیان و بدان عمل مینمود که در سالیان گذشته فرزندانش کوچکترین آثاری از پایبندی به آداب و رسوم در او ندیده بودند. این داستان برای پسر بزرگتر از آن جهت اهمیت بیشتری یافت که پدر در هنگام بیان کلمهٔ نکبت چشم در چشم او دوخته بود. شاید نا خود آگاه. اما پسر آگاهانه سر از سّر پدر در آورد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
به نظرتان: