خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی‌ که به او ظلم شده باشد.



مامان, باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه, تو را گم کردم.

بعد از ۲ ماه سفر، پسر در هنگام ورود به اطاقش اولین صحنه‌ای که دید بستهٔ آشنایی بود که بر گرد و غبار ناشی‌ از ۲ ماه غیبت خودنمائی میکرد. بسته‌ائ دید که اگر چه حدس زدن محتویاتش سخت نبود،ولی‌ در دل‌ آرزو میکرد فکرش خطا باشد.
به خود جرات داد، دست پیش برد و بسته را باز کرد.خستگی‌ سفری طولانی و طاقت فرسا در او دو برابر که نه، صد چندان برابر شد.پسر آهی کشید و با خود گفت:متأسفانه گمانم کاملا درست بود. آری،این همان بسته‌ائ بود که پسرک ۴ ماه قبل در سالروز تولد مادرش، آن را به سختی و با قرض و بهایئ گزاف ولی‌ با دنیایی اشتیاق به مادر هدیه کرده بود. ساعتی‌ بود که اکنون آن را در بستهٔ خود به همراه رسید خرید، در قفسه کتابخانهٔ ، نهاده بود. تنها جائی‌ که یقین داشت پسرک در اولین فرصت آن را خواهد دید. پسرک هنوز هم نمیداند این عمل مادر به چه معناست، که اگر فرزندت لایق هدیه دادن به مادرش نبود چرا آن را پذیرفتی، و اگر از او رنجشی به خاطر داری  چه ارتباطی‌ دارد که عشق بی‌ چشمداشت فرزندت را این چنین بی‌ اعتبار کنی‌.این سؤالات در ذهن پسر او را آشفته میساخت.پسر بسته را برداشت و با دلی‌ شکسته آن را در گوشه‌ای ما بین لوازم خود و مادرش قرار داد.شاید تا بگوید پیشکشی از آن توست، اگر تو مرا و قلبم را نمیپذیری و نمیخواهی مرا نیز با آن کاری نیست. عشقم به تو را پس نخواهم گرفت. تو سر چشمهٔ عشق مادری برایم هستی‌، چه خود به خواهی‌ و چه نخواهی. چه خوب باشم یا بد و یا بد ترین.
اکنون حدود ۴ ماه از آن روز‌ها می‌گذرد و مادر هدیهٔ عاشقانه پسرک را حتی به نگاهی‌ و گوش چشمی نظر نکرد و سر انگشتی بر آن ننواخت.این را حتا عقربه‌های ساعت هدیه هم شهادت میدهند.
پسرک می‌خواهد سخن بگوید: از زن‌ها بدم میاید. از مادر بدم میاید. نه نه، این خطاست. از خودم بدم میاید که همهٔ عشق کودکیم به مادرم را گم کردم.
مامانی‌ باز هم گم شده ام.
مامان باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه تو را گم کردم. اما آیا ما یک بار دیگر همدگر را پیدا می‌کنیم؟
گویا این بار در این گم شدن، دیگر نه من گریه سر داده‌ام و نه تو دیگر وجب به وجب به دنبال پسرکت میگردی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

به نظرتان: