خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی‌ که به او ظلم شده باشد.



فاحشه جان سلام...

فاحشه جان سلام...
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نانی ؟ چه گناه كبیره ای…!
میدانم كه میدانی همه ترا " بد " می دانند،
وقتی از تو دفاع میکنم مسرور میشوم!!!
در دیاران زیادی كسانی را دیدم كه چوب حراج نه تنها به خودش که به تاریخ هم میزند . شال و کلاه میکند وبرای نان و نام خیلی مودبانه میرود به دیدار و دست بوسی در اقصی نقاط دنیا وپارلمانها و از همه چیز وطنش میگوید و عکس میگیرد و قول میدهد به جز خشونت حکومتی هر خشونت دیگری را تقبیح کند و مشهور است و خلاصه اسمش هم بدک نیست . یا سیاستمدار و یا فعال سیاسی !
شرفت با قوام باد ، كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از ارزشهای انسانی و حق و حقوق مردمت و...

جمهوری اسلامی ایران

جمهوری اسلامی ایران!!!!


قلم چرخید و فرمان را گرفتند ----- ورق برگشت و ایران را گرفتند
به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات------- توجه کرده کیهان را گرفتند
چپ و مذهب گره خوردند و شیخان ---------شبانه جای شاهان را گرفتند
همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند ----------- به سرعت سقف و ایوان را گرفتند
گرفتند و گرفتن کارشان شد ------------- هرآنچه خواستند آن را گرفتند
به هر انگیزه و با هر بهانه -------------مسلمان نامسلمان را گرفتند
به جرم بدحجابی، بد لباسی ------------- زنان را نیز، مردان را گرفتند
سراغ سفره ها، نفتی نیامد ------------- ولیکن در عوض نان راگرفتند
یکی نان خواست بردندش به زندان ---------- از آن بیچاره دندان را گرفتند
یکی آفتابه دزدی گشت افشاء ------------ به دست آفتابه داشت آن را گرفتند
یکی خان بود از حیث چپاول ------------ دوتا مستخدم خان را گرفتند
فلان ملا مخالف داشت بسیار ------------ مخالف‌های ایشان را گرفتند
بده مژده به دزدان خزانه --------------- که شاکی‌های آنان را گرفتند
چو شد در آستان قدس دزدی ------------- گداهای خراسان را گرفتند
به جرم اختلاس شرکت نفت -------------- برادرهای دربان را گرفتند
نمیخواهند چون خر را بگیرند ----------------محبت کرده پالان را گرفتند
غذا را آشپز چون شور میکرد ---------------- سر سفره نمکدان را گرفتند
چو آمد سقف مهمانخانه پائین ------------- به حکم شرع مهمان را گرفتند
به قم از روی توضیح‌المسائل -------------- همه اغلاط قرآن را گرفتند
به جرم ارتداد از دین اسلام ------------ دوباره شیخ صنعان را گرفتند
به این گله دوتا گرگ خودی زد --------- خدائی شد که چوپان را گرفتند
به ما درد و مرض دادند بسیار ----------- دلیلش اینکه درمان راگرفتند
مقام رهبری هم شعر میگفت ----------- ز دستش بند تنبان را گرفتند
همه این‌ها جهنم، این خلایق --------- ز مردم دین و ایمان را گرفتند...

حکم دادگاه ۳ آمریکایی اعلام شد.


حکم دادگاه ۳ آمریکایی اعلام شد.شین باور،جاش فتال هر کدام به ۸ سال زندان محکوم شدند.۳سال به جرم ورود غیر قانونی‌ به ایران و ۵ سال به اتهام جاسوسی.اکنون باید منتظر واکنش جامعه جهانی‌ بود.

چون کسی خواهد با زن خود ...(+1800)



دوستان عزیز،بی‌ ادبی‌ من رو ببخشید، من نفهمیدم این دینه،یا دین اینه،یا هر دو هیچ کدومن.من راستش قاطی‌ کردم.یکی‌ به من کمک کنه.من دچار بحران هویت شدم.بیشتر به این فکر می‌کنم که هر کدوم از ما واقعا چه جوری ساخته شدیم.اصلا شما در مورد خودتون یا اطرافیانتون چه جوری فکر می‌کنید؟  
این متن متواتر رو بخونید،شاید بیشتر من رو درک کردید.

از کتاب حليته المتقين تاليف:عالم ربانی مرحوم علامه محمد امام باقر مجلسی.ص16 تا11.
 «از حضرت رسول...منقول است: چون کسی خواهد با زن خود جماح کند. به روش مرغان بنزد او نرود بلکه اول با او دست بازی و خوش طبعی بکند وبعد از آن جماح بکند. در حديث صحيح از حضرت صادق منقول است: در وقت جماح سخن مگوئيد که بيم آن است فرزندی که بهم رسد لال باشد و در آن وقت نظر به فرج زن مکنيد.  بيم آن است که فرزندی که بهم رسد کور باشد. در روايات ديگر از آن حضرت منقول است: باکی نيست نگاه کردن به فرج در وقت جماع . در چندين حديث معتبر وارد شده است: مرد و زن در حالتی که خضاب به حنا و غير آن بسته باشند، جماع نکنند. از حضرت موسی پرسيدند که اگر در حالت جماع، مرد و زن دور شود چيست؟ فرمود باکی نيست، باز پرسيدند اگر کسی فرج زن را ببوسد چون است؟ فرمود باکی نيست. از حضرت صادق پرسيدند اگر کسی زن خود را عريان کند و به او نظر کند چون است؟ فرمود: مگر لذتی از اين بهتر می باشد! و پرسيدند: که اگر دست و انگشت با فرج زن و کنيز خود بازی کند چون است؟ فرمود باکی نيست. اما به غير اجزای بدن خود چيزی ديگر در آنجا نکند. و پرسيدند که آيا می تواند در ميان آب جماع بکند؟ فرمود باکی نيست. حضرت رسول فرمود: يا علی جماع مکن با زن خود در اول ماه و ميان ماه که ديوانگی و خوره و خبط  دماغ راه می يابد به آن زن و فرزندانش، يا علی جماع مکن بعد از پيشين که اگر فرزندی بهم رسد احول خواهد بود. يا علی در وقت جماع سخن مگو که اگر فرزندی حاصل شود ايمن نيستی که لال باشد. و نگاه نکند احدی به فرج زن خود و چشم بپوشد در آن حالت که نظر کردن به فرج، در آن حالت باعث کوری فرزند می شود. يا علی هر که جنب با زن خود در فراش خوابيده باشد قرآن نخواند که می ترسم آتشی از آسمان بر هر دو نازل شود و بسوزاند ايشان را. يا علی ايستاده با زن خود جماع مکن که آن فعل خران است و اگر فرزندی به هم رسد مانند خران بر رختخواب بول می کند. يآ علی در شب عيد فطر جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد  شَر بسيار از او به ظهور آيد. يا علی در شب عيد قربان جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد شش انگشت يا چهارانگشت در دست داشته باشد. يا علی در زير درخت ميوه دار جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد جلاد و کشنده مردم باشد . يا ريئس و سر کرده ظلم باشد. يا علی در برابر آفتاب جماع مکن مگر آنکه پرده ای بياويزی که اگر فرزندی بوجود آيد هميشه در بد حالی و پريشانی باشد تا بميرد. يا علی در ميان اذان و اقامه جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد جری باشد در خون ريختن. يا علی در روز آخر ماه شعبان جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد عشار و ياور ظالمان باشد و هلاک بسياری از مردم بر دست او بود. يا علی بر پشت بام جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد منافق و ريا کننده و صاحب بدعت باشد. يا علی چون به سفر بروی در آن شب که می روی جماع مکن که اگر فرزندی به وجود آيد  مالش را بناحق صرف کند و اسراف کنندگان برادر شيا طين اند و اگر به سفر روی که سه روزه راه باشد ، جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد ياور ظالمان باشد. يا علی در شب دوشنبه جماع بکن که اگر فرزندی بهم رسد حافظ قران و راضی به قسمت خدا باشد. يا علی اگر جماع کنی در شب جمعه و فرزندی بهم رسد ، خطيب و سخنگو باشد و اگر در روز جمعه بعد از عصر جماع کنی فرزندی بهم رسد از دانايان مشهور باشد. و اگر جماع کنی در شب جمع  بعد از نماز خفتن . اميد است آن فرزند از ابدال باشد . يا علی در ساعت اول شب جماع مکن که اگر فرزندی بهم رسد ايمن نيستی که ساحر باشد و دنيا را بر آخرت اختيار نمايد. يا علی اين وصيت را از من بياموز چنانچه از جبرئيل آموختم.»

تا تجاوزی دیگر

من دختر ایرانی ام !!!
چون خود را آراستم مرا فاحشه نامیدند .
آرامشم را بوق های ممتد در خیابان شکست .
مرا حرامزاده نامیدند و پارچه ای روی سرم کشیدند
تا "تو" تحریک نشوی !
وقتی گفتم پاکم مرا دروغ گو خواندند .
خواستم دست از زندگی بکشم
گفتند از ترس آبرو بود .
خندیدم و به من گفتند اغواگر !
حرف زدم گفتند خفه شو !
همجنس هایم بیمار می شوند و آزرده تا تو به کام برسی !
وقتی به من تجاوز کردند ، پارچه ای دیگر بر سر من انداختند
و گفتند حال شکر کن به آزادی و امنیت ات !!!
خدایا شکرت من یک دختر ایرانی آزادم !!!
البته تا تجاوزی دیگر ...


(از دل نوشته های سایه-د)

استقبال بی‌ نظیر و پرشور خداوند از طرح ملکوتی تفکیک جنسیتی


در راستای حمایت از طرح انسان ساز تفکیک جنسیتی که توسط متفکران و نوابغ اسلامی جمهوری اسلامی  ارائه گردیده است، بدین صورت مراحل جدید این طرح  را جهت آگاهی‌ مردم همیشه در صحنه و مؤمن اعلام میداریم.
۱)جدا سازی دانشگاه‌ها به ۲ پردیس غربی و شرقی‌،که البته چون نظام اسلامی با مفاهیمی وابسته به شرق و غرب بیگانه است، واحد مرکزی حوزه جهت ارتباط اصلاح مدار و ایجاد تعادل در میان این ۲ واحد غربی و شرقی‌ ایجاد میگردد.
۲)شهر‌ها به ۲ واحد شمالی و جنوبی تقسیم میگردند.کلیه کارمندان زن با حقوق مادام العمر باز نشسته میشوند تا فساد و هرزگی جامعه را به تباهی نکشاند.نیمه شمالی‌ شهر بخش مسکونی می‌باشد که محلّه به محله بین مرد‌ها و زنها تقسیم میشود. بخش جنوبی نیز مختص انجام امور اداری و اقتصادی می‌باشد که ۱۰۰ البته پر واضح است که تنها ورود آقایان آزاد است.لذا جهت پیشگیری از ورود هر گونه موجود اناث و یا ذکور به ناحیه دیگری،چه انسان یا حشره،ماهی‌،خزنده و .... و هر نوع ۲،۴،۶،..... پای دیگر،دستگاه‌های بسیار مدرن جهت تشخیص مردانگی موجودات در کوتاه‌ترین زمان ممکن نصب خواهد شد و در صورتی‌ که عنصر ذکوری را در حال عبور از مرز و و ورود به  بخش اناث تشخیص دهد با توپ لیزری اندام نرانگی را منهدم مینماید و اگر عنصر مونثی را در حال ورود به ناحیه‌‌  مردان تشخیص دهد به علت فقدان هدف خارجی‌،خود ضعیفه را منهدم مینماید.
پر واضح است که جهت بررسی پیشنهادات و شکایت ، حضور واحدی بی‌ طرف نیز ضروری می‌باشد که برادران حوزه در اینجا نیز این مسئولیت را به عهده دارند،فلذا ورود اناث به حوزه میانی بلا مانع می‌باشد.
۳)جهت فراگیری جدا سازی ابتدا کانالی به عرض ۲۰۰-۳۰۰ متر و عمق ۱۰۰متر از دریای خزر تا ساحل خلیج فارس حفر می‌کنیم و با آب دریای آزاد آنرا پر می‌کنیم،جهت جلوگیری از امکان تبادل انسان و هر نوع موجود نر،کانال را با برق فشار قوی و یا درّنده‌ترین انواع تمساح‌های آفریقا و کوسه‌های درّنده مسلح می‌کنیم(تغذیه این تمساح و کوسه‌ها از گوشت افراد خاطی‌ و معترضین به این قانون الهی می‌باشد) در بخش غربی کشور مردان و در بخش شرقی‌ زنان ساکن میشوند و تهران به عنوان مرز خشکی محل احداث حوزه مرکزی می‌باشد.
حتما سطح آگاهی‌ و اطلاعات عمومی‌ را در مورد خطرات کانال تمساح و کوسه یا برق فشار قوی بالا میبریم زیرا  اعتقاد داریم، آگاهی‌ مادر ایمان است.
۴)در مرحله پیشرفته تر و پس از برقراری جامعه موعود جهانی‌ اسلام،قاره‌ها را در طرح جهانی‌، به چند گروه اصلی‌ تقسیم می‌کنیم. قاره آسیا یا قاره النسا،قاره آفریقا یا قاره الرجال،قاره اروپا یا قاره الحوزه (قاره الطللاب)،قاره استرالیا به عنوان قاره الجماع (یا قاره اللقاح) در نظر گرفته شده است تا هم این طرح تهدیدی برای تداوم نسل بشر نباشد و هم به جهانیان و مغرضان ثابت کنیم که اسلام در مواقع لزوم و بدون مفسده، بسیار آگاه و روشن بینانه عمل میکند.
تبصره:همانگونه که مستحضر هستید به دلیل  اینکه مسئولیت‌های سنگینی‌ در این طرح به دوش نهاد حوزه افتاده است، لذا جهت جبران،اولویت استفاده از امکانات قاره استرالیا با برادران حوزه می‌باشد.
۵)و در انتها قاره آمریکا،از آنجا که آمریکا قاره ای ‌بی اصل و نسب و تاریخ و مظهر استکبار میباشدو همواره ما در اسلام به یک دشمن نیاز داریم تا علیه او شعار دهیم و اگر آمریکا نباشد تا  به استکبار فحش دهیم ، دیگر خودمان هم به هیچ دردی نمیخوریم،فلذا همچنان این قاره به عنوان مقصد تمام فحش‌های ما نقش ایفا می‌کند، و هیچ کاری به آنها نداریم و آنرا قاره الفحش یا قاره الکفار , قاره الترقی و الپیشرفت و به ما الچه ربطی‌ مینامیم.
مطابق این  تغییرات خداوند نیز تغییراتی هم راستا با این طرح را به اجرا گذاشته است.
۱)خداوند طبق بخش نامه‌ای دستور دادند تا گیاهان هستی‌، اصلاح ساختار ژنتیک شوند، در نتیجه هیچ گیاهی نمی‌تواند همزمان هم عامل نرینگی و هم عامل مادگی در گرده‌های بهاری خود داشت باشد.
۲)لقاح گرده‌های گیاهان تنها توسط زنبور‌های مورد تایید حوزه و با اخذ مجوّز صورت پذیرد.صد البته حوزه نیز اجازه لقاح را تنها در قاره لقاح صادر خواهد کرد
.۳)گیاهان حامل عامل نرینگی در قاره الرجال و گیاهان ماده در قاره النسا(آسیای سابق)پرورش مییابند.
۳)ستاره و سیاره‌های خورشید، ناهید،زهره و هر سیاره دیگری که اسم‌های اناث چه اسلامی و چه غیر اسلامی  دارند، مانکن و سبب فساد و عامل بیگانه شناخته شده و از منظومه شمسی‌ و کهکشان راه شیری اخراج میگردند و باید ظرف ۴۸ ساعت کهکشان را ترک کنند.خورشید در صورتی‌ که تعهد دهد که هرگز خود را خورشید ننامد و تنها به شمس راضی‌ باشد اینبار بخشیده میشود.
۴)وعده‌های خداوند در مورد بهشت و جهنم و زندگی‌ پس از مرگ اصلاح میگردد.بدین صورت که دیگر بهشت و جهنمی در کار نمی‌باشد.بلکه تنها اخرت مردانه و اخرت زنانه خواهیم داشت.با این توضیح که این طرح با تقسیم جهنم به ۲ قسمت زنانه و مردانه صورت می‌پذیرد و ناحیه بهشت به عنوان دفتر مرکزی حوزه و طلاّب جهت رسیدگی و خدمت رسانی به انتقادات و پیشنهادت در نظر گرفته شده است.
در نهایت از آنجا که خود خداوند بسیار علاقه به این طرح نشان داده‌اند،قصد تقسیم خود به ۲ ناحیه  خداوندگار مردان و خداوندگار زنان داشتند که با استقبال و رضایت نهاد ولایت نیز مواجه شده است،تا حدی که مقام ولایت , خداوند را نماینده تام الاختیار خود در کائنات معرفی‌ نموده‌ند.
فلذا این عمل صورت گرفته است و از این پس ما مسلمانان ۲ خداوند داریم که اگر چه احترام هر دوی آنها آنها واجب است ولی‌ عبادت خداوند غیر همجنس برای بندگان،گناهی کبیره می‌باشد.
در نتیجه، تنها موجود واحد در هستی‌ ولی‌ فقیه می‌باشد که ایشان نیز مرد هستند پس در سلسله مراتب هستی‌، مرد بالاتر و با ارزش تر از زن و ولی‌ فقیه اولی به خداوندان میباشد.


بکارت

پرده بکارتم را دریدند آنان که به من تجاوز کردند شرافتم را تحقیر کردند همه جا غرق خون شد! دستهای متعفنش را مدام بر من می‌کشید! لبهای کثیفش را بر لبانم گذشت و با چشمهایی حشر الود سر تا پایم را مدام نگاه میکرد! خودش را بر من میمالید و نفسهایش بوی شهوت میداد! و تمام شد! وحشیانه به من تجاوز کرد!

از صبح مدام تهوع دارم چشم‌هایم را که می‌بندم همه چیز به یادم میاید! بدنم بوی لاشه گرفته! 
ثانیه ای یک بر به حمام میروم و خودم را می‌سابم بلکه یک لایه از پوستم کنده شود که بوی لاشه‌ام برود!

دیگر نمیکشم بیا تمام کنیم! من دیگر باکره نیستم!
(از دل نوشته های سایه-د)

اسکندرِ درونِ من

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید:   « کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند »   اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد: « نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین: آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و آنها را که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.   بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.   فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد…».

جناب بهنود،نسل من اگر به درستی‌ آداب سخن با استادش را نیاموخته،ولی....

استاد گرامی‌،جناب بهنود،از طرف نسل خودم از بی‌ احترامی‌های که به شما شده،عذر خواهی‌ میکنم.متاسفانه نسل من و البته قبل از من،هنوز انتقاد و بیان ایده را از اهانت تمیز نمیدهد.لیکن با وجود اینکه شخصاً هم در ابتدا از پیش بینی‌ شما شگفت زده و در ادامه با نظر شما در موردِ پیش بینی‌ آمار شرکت مخالف بودم(نه به جهت بیان نظر،از این جهت که شما شخصی‌ هستید که بسیاری همچون خودِ من در محضرِ مجازی علمِ شما خواندن،نوشتن و اندیشیدن آموختیم،البته به حد ظرفیت و سوادِ خود) و بیان نظری از شما،اگر چه حتا پیش بینی‌،تاثیر زیادی در تحقق آن چه فرمودید در جامعه دارد.جناب بهنود،نسل من اگر به درستی‌ آداب سخن با استادش را نیاموخته،ولی‌ میدانم این را به زور هم شده یادش دادند که هر وقتی‌ نمیتواند هر چه می‌خواهد بگوید،اگر چه حرف حساب باشد و حق مسلم انسانی‌ اش.به ما آموختند،برای اینکه به هدفت برسی‌ و شریف باشی‌،حقیقت را بگو،اما شاید همهٔ حقیقت را نه.جناب بهنود، ارادتمند بی‌ حد عالمی چون شمایم،باری نظر می‌گویم تا بدانید،اگر این چنین که با اطمینان از شرکت فرمودید،از دل و منطق و اعتدال،علم و تجربهٔ بی‌ همتایتان برای آگاه نمودن مردم در جهت تحریم استفاده میفرمودید،شاید خدمتی بزرگ تر و سرعتی‌ بیشتر می‌گرفت،روند خود باوری ایرانیان

عماد بهاور را به بهانهٔ روز میلادش بهتر بشناسیم؟


عمادِ بهاور یک انسان پاک و واقعی‌ بود و هست که افتخار دارم در دوران دانشگاهم شناختمش.عماد به من وطن پرستی‌ را یاد داد،آن طور که خودش وطن را میدید و من آنجا فهمیدم که چقدر کودکانه می‌‌اندیشم.عماد پاک‌ترین و لطیف‌ترین روحی‌ بود که در زندگی‌ با او آشنا شدم.عماد صمیمیترین و بی‌ ادعا‌ترین انسانیست که تا جان داشت در راه عقیده‌اش زحمت می‌کشید و من حتا لحظه‌ای خستگی‌ در چشمش ندیدم. عماد برای من مظهر جوانی‌ بی‌ آلایش و زلال بود و هست.عماد انسان وارسته ایست که من در ۴-۵ سالی‌ که تقریبا هر روز ساعت هایی را در کنار او با خوشی‌ و نا خوشی‌ اش میگذراندم،حتا ۱ بار کوچک‌ترین لحن پر خاش و کمترین ناسزا و دشنامی از زبان او نشنیدم و نگذاشت که ما نیز چنین کنیم حتا با مغرضین بد خواه،وقتی‌ که دستِ شیطان صفتِ سیلی‌، بر صورتمان یا حتا صورتِ نازنینِ خودش فرود می‌آمد.عماد در نهایت بی‌ ادعایی بود ولی‌ همه می‌دانستیم که اگر عماد نباشد،چشم اسفندیار ما، به تیر زهر آگین بد خواهان،نابود خواهد شد.عماد مفهوم یک انسان پاک و خالص بود، در عصر رواج نامردی و نان به نرخ روز خوردن.عماد مفهوم انرژی پایان نا پذیری بود که تنها در راه عقیده و از چشمهٔ باور‌هایش می‌جوشید.باور‌ها و عقایدی که با لحن عشق و از سر ِ   وظیفه‌ای که بر دوش خود حس میکرد،بر ما باز گفت، و چه زیبا با عمل به گفته هایش، از اطرافیانی که مجذوب منش این شیر مردِ شیر پاک خورده میشدند،گویی هزاران عماد ساخت.هرگز آن شب ها و روز هایی که به تک تک دانشجویان جدید سر میزد و از اعتقاد و باورش صادقانه میگفت،و سوالات آنها را با متانت و مهربانی می‌شنید و تا پاسی از شب به آنها جواب میگفت یادم نمی‌رود.هرگز تحصّن ساختمان امور دانشجویی یادم نمی‌رود.بسیاری موافق بودند.۵۲ تشکل دانشجویی اعلام حمایت کردند.ولی‌ در گاه عمل،۵۲ نفر مرد عمل هم در برابر خود نداشتیم.و چقدر سخت بود تحمل این بار سنگین بی‌ وفایی از مردمان و دانشجویانی که از برای حق آنان به پا خواستی‌ و اکنون همه‌شان از برابر چشمانت محو بودند.و چه زیبا عماد سخن گفت:بچه‌ها رمز پیروزی یک اعتراض و تحصّن، جمعیت زیاد نیست، بلکه ایستادگیست،همهٔ شما عاشورا و امام حسین را میشناسید.امام با ۷۲ نفر چنان کرد که تاریخ نامش را با افتخار بیان میدارد. و این کلمات آنچنان از دلش بر می‌خواست که من که روز‌ها در تدارک این تحصن، برای حضور پر تعداد دانشجویان، وقت گذاشته بودم،قید همهٔ دوستانی که باید می‌بودند ولی‌ در بزن گاه شانه خالی‌ کردند را زدم و ۵ روز تمام بی‌ آنکه حتا برای غذا و استحمام از محل تحصن بیرون بروم،ایستادم،ایستادم همچون ۵۱ نفر دیگر از دوستانِ عزیزم.ایمانم به عماد دو صد چندان شد، آنگاه که سخن عماد درست از آب در آمد و فشار تحصنی ۵۰ نفره در دانشگاهی با۶۰۰۰ نفر دانشجو وزیر را وادار کرد جهت دلجویی از دانشجویان نماینده‌اش را بفرستد به دانشگاه.افسوس که صد‌ها بلکه هزاران تن از همدرسان ما آنگاه که ایستادگی عدّه‌ای قلیل،حاصلی بزرگ داد،حاضر شدند خود را شریک این راه بدانند و شهامت عبور از کنار ساختمان امور دانشجویی(محل تحصن) را یافتند!!!آنچنان از این پیروزی با پدر معنوی‌ای چون عماد سرخوش بودم که احساس کردم تا اینجا وظیفه من بود،حال که ایستادگی به ثمر رسید میتوانم لحظه‌ای آرام بنشینم.نشستم،مست از سر بلندی و کامیابی در راه نیل به هدف و عقیده.چنان مست که پس از ۵ روز بی‌ خوابی‌،در همکف همان ساختمان به خواب رفتم،شاید شیرین‌ترین خواب زند‌گیم‌،پهن بر سنگفرش سخت و سیمانی.چنان خواب که حتا ۱ کلمه از سخنان مهندس پیمان مغازه(نمایندهٔ وزیر علوم)را شاهد نبودام و حتا نشنیدم.۵روز گرسنگی و تشنگی، بی‌ خوابی‌،خستگی‌،تهدید به اخراج، به حذف درس،به کمیته انضباطی،به ضرب و شتم در خیابان و ... را تحمل کردیم، تا بفهمانیم که نا حق نمیگوییم،و وقتی‌ مهندس مغازه آمد، گویی حرفمان به کرسی نشست.دانستیم که صدای جمعیتِ ناچیزمان،گوش ظالم را خراشیده است.و چه چیزی شیرین تر از این؟
اکنون که خبر هایی از عمادِ در بند در اوین به گوشم می‌رسد،خبرِ اعتراض،خبرِ نامه‌های سر گشاده،خبرِ دلتنگی‌ های خانواده‌اش و خبرِ اخیر اعتصابِ غذا،بیش از آنکه نگران عماد باشم نگران خود و هم درسان قدیمی‌ هستم که بی‌ پرده، خلوص و بزرگی‌ این مرد را دیدیم و اکنون هر یک در کنجی،پیلهٔ عافیتِ خود میبافیم.ما را چه شده است که معلم مان در بند است و ما آسوده در مرداب توهم باطل خود فرو میغلتیم.به چشم دیدم،عماد روزی به اشارتی ۵۰۰۰ نفر را بسیج میکرد و خود پیش قراول، به جنگ ناحقی رفت و پیروز شد.بار ِ دیگر ۵۲ نفر و ایمانی که او به ما آموخت،ایمانی از جنسِ هل من ناصر ینصرنی و باز هم پیروزی.اگر چه میدانم کلمهٔ پیروزی برای این موفقیت‌های عماد ناچیز است،و میدانم پیروزی، داشتن روحی‌ به بزرگی‌ِ روح عماد است،ولی‌ نگرانم از این نبرد آخر.از این کشتار گاه روح و به تازگی حتا جسمِ هر آزاده، که نامش به غلطِ موکد ندامتگاه است، که اگر من عماد را میشناسم،و صداقتش را،و ایمانش را،میگویم او در راه عقیده از قولی  نادم نخواهد بود و نخواهد شد،چه رسد به فعل.او که از عاشورا به منِ سست ایمان اینچنین درس آموخت،خود یقینا کم از عاشورا یان جان فشان نخواهد بود،بهشتِ او همان زندانِ ظاهری است که دژخیمان برایش مهیّا کرده‌اند،غافل از اینکه او به روحش چنان پرواز آموخته است که دیوار را به لبخندِ زیبایش به سخره می‌گیرد و حتا از دیوار بددلی و خباثت بد خواهانش نیز به لمحه‌ای گذر می‌کند.(خود غلط بود آنچه میپنداشتند).در آزاد مردیِ عماد تردیدی نیست ولی‌ من با این حسّ طاقت فرسا و جان کاه درونم چه کنم؟ عماد چشم به راه من نیست که او تنها حق را میبیند و هدف را و بی‌ آلایش و بی‌ درنگ،گام‌های استوارش را گسیل میدارد.امروز اگر من در صف او نیستم،این خیانتی است که خود بر خود روا داشته ام.میترسم، میترسم از روزی که ندای "هل من ناصر ینصرنی" و "به ای‌ ذنب قتلت" پتکی شود بر سرم،کمرِ همّت بسته،به نابودی روحم از عذاب "وجدانی" که دیگر دیر چشم گشوده است از خواب غمینِ غفلت.میترسم از روزی که همسنگ آن نارفیقان تحصن شوم،و چون خوکی منتظر سفرهٔ آماده‌ای از حاصل رنجها و شکنجه‌ها و انفرادی ها،و زیبا‌ترین روز‌های جوانی عماد و دوستانش.خداوندا به حرمت زادروز این فرشته زمینیت،مرا از ننگ رفیق نیمه راه بودن برهان. خداوندا من میترسم.

عماد بهاور که بود؟



قطع دست کودکی در تازه‌ترین پرونده کودک آزاری در ایران

به گزارش خبرگزاری ایسنا در تازه ترین پرونده کودک آزاری در تهران دست راست کودکی که بر اثر ضرب و شتم پدرش سیاه شده بود، در بیمارستان قطع شد.
شیرین صدر نوری، مددکار انجمن حمایت از حقوق کودکان درباره جزئیات پرونده حدیثه دختری که مورد ضرب و شتم پدرش قرار گرفته گفته است: "آن گونه که حدیثه گفته، در واپسین روزهای فروردین ‌ماه امسال زمانی که مشغول ارسال پیامکی از تلفن همراه خود بود، پدر و پدربزرگش نسبت به او حساس شده و او را به شدت مورد ضرب و شتم قرار می دهند، و از آن زمان است که دردهای مکرر دست راست حدیثه آغاز می شود و مراجعه به شکسته‌بند خانگی توسط مادربزرگش هم فایده نداشت"


لینک متن کامل گزارش این حادثه وحشتناک از BBC

به دنیای سیاست خوش اومدی!

از دخترك پرسید: وقتی بزرگ شدی میخای چیکاره بشی؟
نگاهی کرد و گفت: میخام رئیس جمهور بشم.
پرسید: اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنم.
بهش گفت: نمیخاد منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ روجاروکنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تورو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا و لباسشون خرج کنن.
دوباره نگاهی کرد و گفت:چرا همون بچه های فقیر رو نمیبری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟
نگاهی بهش کرد و گفت: به دنیای سیاست خوش اومدی!
بر گرفته از وب سایت باران(دکتر مهدی خزعلی) 

مامان, باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه, تو را گم کردم.

بعد از ۲ ماه سفر، پسر در هنگام ورود به اطاقش اولین صحنه‌ای که دید بستهٔ آشنایی بود که بر گرد و غبار ناشی‌ از ۲ ماه غیبت خودنمائی میکرد. بسته‌ائ دید که اگر چه حدس زدن محتویاتش سخت نبود،ولی‌ در دل‌ آرزو میکرد فکرش خطا باشد.
به خود جرات داد، دست پیش برد و بسته را باز کرد.خستگی‌ سفری طولانی و طاقت فرسا در او دو برابر که نه، صد چندان برابر شد.پسر آهی کشید و با خود گفت:متأسفانه گمانم کاملا درست بود. آری،این همان بسته‌ائ بود که پسرک ۴ ماه قبل در سالروز تولد مادرش، آن را به سختی و با قرض و بهایئ گزاف ولی‌ با دنیایی اشتیاق به مادر هدیه کرده بود. ساعتی‌ بود که اکنون آن را در بستهٔ خود به همراه رسید خرید، در قفسه کتابخانهٔ ، نهاده بود. تنها جائی‌ که یقین داشت پسرک در اولین فرصت آن را خواهد دید. پسرک هنوز هم نمیداند این عمل مادر به چه معناست، که اگر فرزندت لایق هدیه دادن به مادرش نبود چرا آن را پذیرفتی، و اگر از او رنجشی به خاطر داری  چه ارتباطی‌ دارد که عشق بی‌ چشمداشت فرزندت را این چنین بی‌ اعتبار کنی‌.این سؤالات در ذهن پسر او را آشفته میساخت.پسر بسته را برداشت و با دلی‌ شکسته آن را در گوشه‌ای ما بین لوازم خود و مادرش قرار داد.شاید تا بگوید پیشکشی از آن توست، اگر تو مرا و قلبم را نمیپذیری و نمیخواهی مرا نیز با آن کاری نیست. عشقم به تو را پس نخواهم گرفت. تو سر چشمهٔ عشق مادری برایم هستی‌، چه خود به خواهی‌ و چه نخواهی. چه خوب باشم یا بد و یا بد ترین.
اکنون حدود ۴ ماه از آن روز‌ها می‌گذرد و مادر هدیهٔ عاشقانه پسرک را حتی به نگاهی‌ و گوش چشمی نظر نکرد و سر انگشتی بر آن ننواخت.این را حتا عقربه‌های ساعت هدیه هم شهادت میدهند.
پسرک می‌خواهد سخن بگوید: از زن‌ها بدم میاید. از مادر بدم میاید. نه نه، این خطاست. از خودم بدم میاید که همهٔ عشق کودکیم به مادرم را گم کردم.
مامانی‌ باز هم گم شده ام.
مامان باز هم در انبوه زن‌های چادر سیاهِ یک جامعه سیاه تو را گم کردم. اما آیا ما یک بار دیگر همدگر را پیدا می‌کنیم؟
گویا این بار در این گم شدن، دیگر نه من گریه سر داده‌ام و نه تو دیگر وجب به وجب به دنبال پسرکت میگردی

نکبت

در ذهن پدر خرافات جایی نداشت.خرافه که جای خود دارد،حتا به آداب و رسوم سنتی‌ و ملی‌‌شان هم اعتقادی نداشت. آدابی را که در بودن و نبودنشان منفعتی برایش نبود و آن را به چشم نمیدید،اهمیتی هم برایشان قائل نبود.
دو پسر خانواده هر سال قبل از عید سال نو، شاهد جر و بحث‌های پدر و مادر می‌بودند.مشاجراتی که از کودکی دیده بودند و اکنون که جوان بودند، دیگر برایشان تازگی نداشت.بحث بر سر خانه تکانی قبل از عید یکی‌ از سوژه‌های پیش پا افتاده همیشگی‌ بود. اگر بچه‌ها میخواستند ماهی‌ قرمز عید بخرند، پدر میگفت:چه معنی‌ دارد آدم ماهی‌ بخرد، بیاورد خانه، به بهانهٔ عید. ماهی‌ که بالاخره میمیرد.راستش ماهی‌‌ها بسمل شده  به خانه و هفت سین پا میگذاشتند.
همین طور بود نوروز، و لحظه تحویل سال هم برای پدر خانواده کوچک‌ترین مفهوم و نوستالژی در خود نداشت،یا شاید اینگونه مینمود. آن سال او در لحظات قبل از تحویل سال نو در رخت خواب خود، و مقابل تلویزیون در خواب و بیدار بود.ناگهان در ثانیه‌های آغازین سال نو غلط زد و سر از بستر بلند کرد و گفت:میخواهم امسال خودم "مارمه" انجام دهم. پسر‌ها با تعجب به هم چشم دوختند. شاید از شنیدن کلمهٔ غریبی که پدر بر زبان آورده بود. شاید هم از اینکه اولین بار بود که واکنش پدرشان را در این لحظات میدیدند. صرافت  کلام پدر را، برق نگاهش را
اما کلام پدر با استقبال گرم زن مواجه شد. مرد گفت" خودم انجام میدهم تا از این نکبت خلاصی یابیم.
فرزندان که هنوز سر از چیزی در نیاورده بودند، همزمان پرسیدند: چیکار؟
و پدر داستان کودکیش را تعریف کرد که در باور مردم روستایشان به خوش قدمی‌ معروف بود و دوستان و آشنایان و همسایه ها، در ازای وعدهٔ خوراکی و عیدی، از او می‌خواستند که اولین کسی‌ باشد که پس از لحظه تحویل سال به خانه‌شان وارد شود. تا سالی‌ با شگون را آغاز کنند.گویی این باوری رایج و معمول بوده است که پس از سال‌ها ردّ پایش را در ذهن مرد به جا گذاشته بود.
اهمیت این کار پدر برای پسران از آن جهت بود که پدری آن را بیان و بدان عمل می‌‌نمود که در سالیان گذشته فرزندانش کوچک‌ترین آثاری از پایبندی به آداب و رسوم در او ندیده بودند. این داستان برای پسر بزرگتر از آن جهت اهمیت بیشتری یافت که پدر در هنگام بیان کلمهٔ نکبت چشم در چشم او دوخته بود. شاید نا خود آگاه. اما پسر آگاهانه سر از سّر پدر در آورد.

خدایا بهت بر نخوره، ولی‌...

خدایا چی‌ میشد اگه ما آدم‌ها رو یه جور دیگه میساختی.نه‌ نه‌ خدایا، بهت بر نخوره، ناراحت نشو،عصبانی‌ نشو، مبادا واسه این حرفم پدرمو در بیاری.۲ کلمه حرف دارم، گوش بده، اگه نا حسابی‌ بود بزن تو دهنم، اگه هم حسابی‌ بود خوب یه کاریش بکن دیگه.خدایا نمیدونم چی‌ بگم. دلم درد داره.تا حالا برات پیش اومده همه زندگیتو ،آینده‌ات‌را آرزوتو، احترامتو واسه یکی‌ خرج کنی‌، تا وقتی‌ که به دردش می‌خوری بهت بگه به به تو چقدر آدم خوبی‌(معذرت، خدای خوبی‌) هستی‌،عاشقتم، دوست دارم، هر کاری برات می‌کنم،بهت بگه میدونم واسه اینکه واسه من خدای خوبی‌ باشی‌ خیلی‌ از بنده هاتو رنجوندی. ولی‌ وقتی‌ که دیگه فکر می‌کنه به دردش نمی‌خوری، میگه آخه تو هم شدی خدا؟ آخه خدا هم خدا‌های قدیم. آخه تو به چه درد من می‌خوری؟ بهت بگه نشستم کنار چاهی که تو برام کندی و نامردیت رو اندازه میگیرم. میدونم خدایا، میدونم که حتا تو با خدایت هم از این حرف دلت به درد میاد، چه برسه به من که بندهٔ بنجل توام.
آره داشتم می‌گفتم چی‌ میشد ما رو یه جور دیگه میساختی، مثلا به جای اینکه ۲ تا چشم عین هم جفت هم دیگه تو سرمون کار بذاری که ۲ تاش هم یه کار می‌کنن، یکیشو میذاشتی تو پیشونی اونی‌ که جلوت ایستاده. آره میدونم خدایا، داری فکر میکنی‌ که دیوونه شدم مگه نه‌؟ ولی‌ میدونی‌ این چقدر فایده داره. میدونی‌ اگه ما رو اینجوری میساختی، اونوقت همه آدم‌ها وقتی‌ حرف میزدن خودشونو راحت تر جای یکی‌ دیگه میذاشتن. اینقدر راحت خوبی‌‌هات رو یادشون نمیرفت. اینقدر راحت دل کسی‌ رو نمیشکوندن. اینقدر راحت نمیگفتن نامرد. اونم به کسی‌ که فکر می‌کنه همه چیزشو براش خرج کرده.
البته بهت حق میدم خدا، که این اشتباه رو بکنی‌. من آدمم. با این حرف‌ها داغون میشم.از بین میرم. نابود میشم.دلم می‌شکنه. ولی‌ تو که اینجوری نیستی‌. بزنم به تخته تو خدائی. با این حرف‌ها عین خیالت هم نمی‌شه. فقط یه کم بهت بر میخوره که اونم خیلی‌ مهم نیست. با یه اشاره پدرشو هم در میاری. مگه نه‌ خدااا؟

ناصر خان نگران خاک سرد نباش. ما می‌خواهیم تو را به آسمان بسپاریم



اسطوره عنوانی است که ملل به بزرگان خود پس مرگشان میدهند. ماهیت این کلمه پس مرگ مفهوم میابد. در بزرگی‌ ناصر حجازی همین بس که مردمش در حیاتش او را اسطوره خواندند.حجازی با ایستادن بر سکوی قهرمانی در ورزش اسطوره نشد که چه بسیار بزرگ تر او در میان مردم جای ندارند و نداشتند.سر به زیر انداختنشان در پیشگاه قدرت چنین ذلیلشان ساخت.
حجازی در حیاتش اسطوره بود و تا ابد اسطوره میماند و این قدر دانی‌ یک ملت مردی است که هواره سینه‌اش سپر بود و با زبان سر و زبان عمل گفت آنچه را باید به نان به نرخ روز خوران میگفت.
حجازی آنگاه جاودان شد که بدون حتا ته ریش با کت و شلوار اسپورت و خوش لباسی معروفش، بی‌ آنکه طعنه و تحقیر جاهلان بهراسد، به وزارت کشور رفت تا به مردمش ثابت کند،آنچه را هنوز بسیاری باور نداشتند.
اکنون ما هستیم و پیکر بی‌ جان ناصر و یک دنیا بدهکاری ما. ناصر هر آن چه باید برای وطنش و مردمش میکرد کرد و اکنون ما ایم و گویی بار دنیاست بر دوشمان.
می‌ اندیشم، می‌‌اندیشم که اکنون ناصر شایستهٔ چیست؟
من چه بر می‌‌آید جز اینکه با پیکر ناصر ثابت کنم که در این ملک و بوم، پر افتخار‌ترین و مردمی‌ترین وداع با پهلوانانِ قلب‌های مردم صورت می‌گیرد، و نه سیاست پیشگان فریب کاری که هنری جز جاری کردن خون جوانان وطن نداشتند و ندارند. به درستی‌ که می‌‌اندیشم در میابم این نیز هنر ناصر است و درسی‌ که به مردمش میدهد اینبار با پیکر بی‌ جانش، و نه قدر شناسی ما.
اکنون بر ماست که ثابت کنیم سزای عشق به وطن، بدرود وطنی عاشق با چشمانی گریان است.
ناصر خان نگران خاک سرد نباش. ما می‌خواهیم تو را به آسمان بسپاریم

پهلوانان نمیمیرند، حتی اگر...


خرداد،باز هم خرداد. ماهی‌ که برای ما ایرانیان،سالهاست تاریخ میسازد. حجازی عمری خردادی زیست و امضایش را با رفتنش هم بر خرداد زد.ناصر خان تو برای ما بار دیگر متولّد شدی. هچون صد‌ها طلوع دیگرت.تو حتا با رفتنت هم ما را به یاد شرف و عزت و استقلال انداختی. تو آموختی مردم وطنت ایمان تو هستند.ناصر خان ما را  (دوم خرداد) ترک کردی و اینگونه برترین بازی جوان مردانه را نمایش دادی. اسطوره خردادی شدی. او با مرگش هم آزادی را فریاد زد. روحت شاد پهلوان.

آیا به نظر شما ایرانیان از مردم کم هوش دنیا هستند؟

دوستی‌ نوشته بود ایرانیان در دستهٔ کم هوش‌ترین مللِ دنیا قرار دارند. این را می‌آورم یک از هزاران. شاید تلاشی باشد برای اعاده حیثیت. باشد که قبول افتد.

آلیا صبور شهروند امریکایی ایرانی الاصل است که تمام وقت در دانشگاه نیویورک تدریس می کند و به عنوان یک نابغه نام خود را در ردیف جوان ترین استاد دانشگاه جهان ثبت کرده است.
وی در سن ۱۰ سالگی در دانشگاه استونی بروک ثبت نام کرد و در ۱۱ سالگی به عنوان عضو ارکستر سمفونی “راک لند” به اجرای قره نی پرداخت.
صبور مدرک لیسانس خود را در ۱۴ سالگی در دانشگاه نیویورک اخذ و در ۱۸ سالگی در ۱۹ فوریه، مدرک دکترای خو را از دپارتمان تکنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه کانکوک سئول دریافت کرد.


وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فیزیک را در دانشگاه کنکوک تدریس می کرد و در حال حاضر، ریاضی و فیزیک در دانشگاه جنوبی ایالت نیواورلند تدریس می کند. او یکی از دلایل ترک دانشگاه سئول را مشکل تکلم به زبان کره ای بیان کرده است.
صبور، اولین شهروند امریکایی است که رتبه اولین و جوان ترین پرفسور زن را در تاریخ امریکا دارا است.
رکوردار قبلی جوان ترین پرفسور دانشگاه متعلق به فیزیکدان اسکاتلندی کولین مک لورین است که در سال ۱۷۱۷ در سن ۱۹ سال و ۷ ماهگی این رتبه علمی را کسب کرده بود.


بی‌ ارزش‌ترین پول‌های جهان (اینجا هم رتبه داریم)

به گزارش ورد آی تی به نقل از نیویورک تایمز , فهرست کم ارزشترین واحد‌های پولی جهان به شرح زیر است :
زیمبابوه (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰ میلیون دلار زیمبابوه)
هر ده میلیون دلار زیمبابوه برابر با حدود ۴ دلار آمریکا
در سال ۲۰۰۸ تورم در کشور زیمبابوه به رقم نجومی ۱۰۰,۰۰۰ درصد رسید. چنین تورم حیرت انگیزی دولت این کشور را مجبور به معرفی جدید اسکناس ۱۰،۰۰۰،۰۰۰ دلاری کرد. به گزارش ورد آی تی یک بسته کاغذ توالت در زیمبابوه هزینه ای در حدود صد و پنجاه هزار دلار زیمبابوه ای دارد. که حدود ۶۹ سنت آمریکایی است! با این تفاسیر اسکناس های ۵۰۰ دلاری این کشور از یک برگ کاغذ توالت هم بی ارزش تر است! تورم فوق العاده، مانند سم مهلکی به بدنه این کشور فقیر پیچیده است. شما برای خرید یک کیلو گوجه فرنگی باید ده میلیون دلار همراه خود داشته باشید و جالبتر آن است که بدانید این کشور طی یک سال اخیر ۱۲ صفر از واحد پولی خود حذف کرده است.

ویتنام (بزرگترین اسکناس برابر با ۵۰۰ هزار دونگ ویتنام)
هر پانصد هزار دونگ ویتنام برابر با حدود ۳۱٫۳۷ دلار امریکا
با شروع دهه۱۹۸۰ و تحریم های ایالات متحده و کاهش شدید صادرات ویتنام و انباشته شدن کالاهای صادراتی در داخل کشور، ویتنام برای مقابله با تورم فزاینده دست به چاپ اسکناس و تزریق پول به بازار داخلی شد که البته این اقدام نتیجه ای جز بی اعتباری شدید پولی در این کشور نداشت و میتوان گفت از سال ۱۹۸۰ هیچ تورم جدیدی این کشور را فرا نگرفته ولی باز هم رده دوم به این کشور می رسد.


اندونزی (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰۰ هزار روپیه اندونزی)
هر صد هزار روپیه اندونزی برابر با حدود ۱۱٫۰۵ دلار امریکا
بحران اقتصادی آسیای شرقی در سال ۱۹۹۷ باعث سقوط ۸۰ درصدی روپیه اندونزی و رشد تورم در این کشور شد. همچنین انقلاب گل سرخ و برچیده شدن دولت در چند سال اخیر در سقوط ارزش واحد پولی این کشور بی تاثیر نبود که در حال حاضر این کشور همچنان رده سوم را در اختیار دارد.

ایران (بزرگترین اسکناس برابر با ۱۰۰ هزار ریال ایران)
هر یکصد هزار ریال ایران برابر با حدود ۱۰ دلار امریکا
نرخ تورم ایران در بعد از انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ به رقمی در حدود ۱۵% رسید. با شروع جنگ با عراق و اجبار دولت به تزریق اسکناس برای تامین مخارج بالای جنگ روند افزایش تورم خصوصا در سالهای اولیه ی پس از جنگ به شدت افزایش داشت و تا رقمی حدود ۵۰ درصد هم رسید. از دیگر عوامل سقوط ارزش ریال، تحریم های سیاسی اقتصادی موجود جهانی برای این کشور است. ایران متاسفانه اسیر تورم و وضعیت نابسامان اقتصادی است که بطور فزاینده ای گریبانگیر مردم این کشور است تا جایی که در حال حاضر پیشنهاد حذف چند صفر از واحد پولی و اجرای طرح حذف یارانه ها از سوی دولت در جریان است …

سائوتومه (بزرگترین اسکناس برابر با ۵۰ هزار دوبرا سائوتومه)
هر پنجاه هزار دوبرا سائوتومه برابر با حدود ۳٫۴۷ دلار امریکا
کشوری واقع در افریقا و خلیج گینه است. این کشور از دو جزیره به نام سائوتوم و پرنسیپه تشکیل شده است. دلیل بی ارزشی پول در این کشور ناپایدار بودن حکومت و از طرفی بی ثباتی در قیمت تنها محصول صادراتی این کشور یعنی کاکائو میباشد. اقتصاد این کشور آفریقایی که به کاکائو وابسته است، پس از تعویض ارز از دلار به یورو چنان عقب ماند که اینک رده پنجم را به خود اختصاص داده است.   


اگر هانیه فرزند خودت بود...

 


دو ساعد دست و سر او شکسته، آثار سوختگی و شلاق بر بدن نحیف هشت‌ساله‌اش دیده می‌شود. چهار روز است که هیچ غذایی نخورده. زخم‌های کهنه‌اش عفونت کرده‌اند، چون شکنجه‌گر روی آن‌ها را با پلاستیک می‌پوشانده است. "هانیه" با مادر معتاد و ناپدری‌اش در جنوب ابرشهر تهران زندگی می‌کن. دروز ۳۰ فروردین، دختربچه هشت ساله‌ای در اثر ضرب و شتم ناپدری خود به شدت مجروح و در بیمارستان بستری شد. ..پزشک معالجش گفته کسی که او را شکنجه داده نمی‌تواند خلق و خوی انسانی داشته باشد.

آنقدر خبر و عکس‌ها تکان دهنده بود که حرفی‌ برای گفتن ندارم. نوشته‌ای دیدم در این رابطه به قلم خانم سایه که در ادامه عینا می‌آورم. به امید روزی که زمین از حضور درندگان در لباس انسان پاک شود.

برای دخترم هانیه

 هانیه دخترک قشنگم می‌دونم که زیر بار اون همه شکنجه شادابترین روزها و لحظه‌های زندگیتو ازت دزدیدن!
 می‌دونم بجای این که از فرط شادی پای بکوبی در جلال یافتن دیدن زیبای‌ها ضجه‌های مخوف سر دادی!
 بمیرم برای دستان کوچکت که تاب در آغوش کشیدن عروسک پارچه‌ای که سالها در حسرتش بودی را نداشت!
روزهای کودکی ت را بی‌ رحمانه پر پر کردند!
 بمیرم برایت که آرزویت  لحظه‌ای آرام گرفتن از درد بود!
 دخترکم هزاران نفر در این دنیا هستند که حسرت داشتن دختر زیبای همچون تو را میخورند این دنیا همیشه سرد و سیاه و تاریک نیست
می‌دانم دیر شده و ثانیه‌ها حتا لحظه‌ای به عقب باز نمیگردند اما تو قوی باش ایمان داشته باش فرشته کوچک ایمان داشته باش که سرنوشتت چیز دیگریست و تو دیگر آزاری نخواهی دید
 دخترک قشنگ مادر‌ها اینگونه نیستند! نترس عزیزم من هم یک مادرم اما حتا لحظه‌ای طوری کودکم را نگاه نکردم که دلش بلرزد!
 نترس عزیزم هرکسی که نام مادر را بر دوش میکشد مادر نیست!
مادر آن کسی‌ نیست که تو را از رحمش متولد کرد مادر آن کسیست که تو را از قلب و روح و جانش به دنیا آورد!
نگران نباش دخترکم صورتت دوباره چون ماه زیبا خواهد شد دوباره دستهایت جان می‌گیرد از درد رها میشوی عزیزکم!
نترس گلم نترس عزیزم تو دوباره به دنیا خواهی‌ آمد دوباره شاداب خواهی‌ شد و عشق و امنیت را تجربه خواهی‌ کرد
 فرشته معصوم چشمهای درد آلودت را آرام بر هم بگذار‌! فردا که بیدار شوی حتما کسی‌ هست که با عشق تو را میپاید!
بخواب و رویای پری دریایی را ببین!
بخواب و خودت را در لباس فخیر سیندرلا تصور کن!
بخواب و درد را فراموش کن فرشته کوچک!
 بخواب کودکم! فردا روز بهتری است......
گلکم یادت باشه اینجا چشمهای هست که از دیدن بدن خون آلودت اشک ریخت
 قلبهای هست که از دیدن زخمهات خنجر خورد و تا استخوان سوخت
 دستهای هست که اگر چه از تو دور مانده اما برایت دعا می‌کند
بخواب عزیزکم بخواب و در دستان هیولای خواب سرسره بازی کن
 بخواب تا تو بخوابی همهٔ  ما بیدار میمانیم و نفس‌ها ی‌‌‌ت را شماره می‌زنیم...
بخواب پری کوچکم بخواب ما با تو هستیم و میمانیم.
 به سایه بودنم قسم به پاکی‌ احساس لطیف و مادرانه به حرمت اشکهای زلالی که بخاطر تو چکید حقتو از این دنیا میگیرم.
دوستت دارم عزیزم حالا آروم بخواب بخواب
منم رویاتو می‌سازم                                                                                          sayeh

و این منم زنی‌ تنها، در آستانهٔ فصل بهار



فکر می‌کنم هر سال دم عید همه لحظاتی دلگیر رو هم تجربه میکنند. ولی‌ امسال هر چه می‌‌اندیشم دلیلی‌ برای شادمان بودن پیدا نمیکنم. حجم تنهایی‌‌ام بزرگ تر از آن شده که بتوانم پنهانش کنم. بغض دلتنگی‌ دست از لحن کلماتم بر نمیدارد. صدای معصومیت نگاه طفلی را می‌شنوم که صدایم میزند. من اینجا را دوست ندارم. من خودم را دوست ندارم. من تنهایی‌ قلب‌های عاشق را دوست ندارم. امسال سبزه‌ها هم آنقدر که باید سبز نیستند.گویی کسی‌ علف هرز خطاب‌شان کرده است.امشب این سومین بار است که ماهی‌ قرمزم خودکشی‌ می‌کند. امسال از همهٔ ازدحام خیابان تنها زنی‌ تنها را دیدم که چند ساعت مانده به تحویل سال،  بیست متر دور تر از جمعیت بر زمین سرد و سیمانی نشسته و تکیه داده به تیر برقی، عید را گدایی میکرد. امسال کاشکی‌ که از بهارش پیدا نباشد.

تقدیم به خورشید


تقدیم به خورشید که سایه‌ام را به بهانهٔ بودنم به من هدیه کرد   که تا بر گیتی‌ می‌تابد  سایه از  آن من است، مال من است، خود من است، ریشه من است

غربت یه دیوار بین تو و دستام
یک فاجعست وقتی‌ تنها تو رو می‌خوام
غربت یه تعبیر از خواب یک غفلت
تصویری از یک کوچ در آخرین قسمت
وقتی‌ ازم دوری از سایه میترسم
حتا من اینجا از همسایه میترسم  
غربت برای ما مثل یه تعمیق
یک راه طولانی‌ روی لب تیغه
این حسّ آزادی اینجا نمی‌‌آرزه
زندون بی‌ دیوار سلول بی‌ مرزه   
وقتی‌ ازم دوری از زندگی‌ سیرم
دنیا رو با قلبت اندازه میگیرم

چهار شنبه سوری در بابل-۱۳۸۹


امسال ۴ شنبه سوری با جّو شدید امنیتی و اظهار ممنوعیت قبلی‌ برگزار شد. و اصلا شباهتی‌ به یک جشن نداشت. نیروهای امنیتی به تعداد زیاد در اکثر خیابان‌های شهر مستقر بودند. جالب اینکه حتا از سرباز‌های در حال آموزش در پادگان شیرگاه سپاه هم به عنوان نیروی کمکی‌ استفاده شده بود. سرباز‌هایی‌ که به دلیل بی‌ تجربه بودن تنها سلاحشان چوب و چماقی بود که در دستشان بود تا در حالت اضطرار از آن استفاده کنند.نیروهای با لباس پلیس ضدّ شورش نیز در نقاط حساس در دسته‌های ۱۰-۲۰ نفر مستقر بودند که در چند مورد نیز با جمعیت درگیر و کار به خشونت کشیده شد. اما حضور نیروهای موسوم به لباس شخصی‌ که اکنون دیگر چهره‌ٔ اغلب آنها نیز به کلیشه برای مردم شهر تبدیل شده است، و برخورد‌های هر از گاه و حتا فیلم برداری آنها از جمعیت سبب تحریک مردم و سر دادن شعار‌هایی‌ شد که به احساسی‌ و ملتهب تر شدن جو می‌‌انجامید.

تاریخ،مصر،آینده


سلام.نمی‌دانم چرا اغلب اوقات حرف اولم اول نمی‌شود. علیرغم یاد داشت‌های دیگری که در نوبت بودند تا اولی‌ شوند این یاد داشت که امروز نوشتم نخستین پست این وبلاگ شد.
امروز دوازدهمین روز از آغاز اعتصاب مردم و جوانان مصر بر علیه دیکتاتوری مبارک است. دیکتاتوری که در ویترین دموکراسی و جمهوری بیش از ۳۰ سال ثابت ماند و اکنون گویی چنان غبار گرفته که دیگر نگاه هیچ رهگذری را به سوی‌ خود جلب نمیکند.اگر هم چشمی به سوی‌ او نشان برود از فریاد بی‌ تناسبی‌اش است با فضای فرهنگی‌ و اجتماعی امروز مردم مصر. حتا یاران قدیمش هم او را رها کرده اند. که رسم سیاه دنیای سیاست است.در خبر‌ها خواندیم و دیدیم که مبارک و پسر و جانشین احتمالی‌‌اش از حزب استعفا داده اند. از طرفی‌ مبارک علام کرده که دیگر کاندیدای ریاست جمهوری نمی‌شود. و این یعنی‌ که به خوبی‌ دانسته و پذیرفته که او دیگر در آینده مصر جایگاهی ندارد. و سوم اینکه دیگر دوستی‌ در کشور‌هایی‌ که تا کنون حامی او بودند ندارد.
سوال اینجاست که حاکمی در این شرایط چرا جایگاه قدرت را ترک نمیکند. او در آخرین اظهار نظراتش گفته که نگران است با رفتن او مصر دچار بی‌ ثباتی شود و دیگر اینکه به هیچ وجه از مصر خارج نخواهد شد و ترجیح میدهد که در مصر بمیرد ولی‌ فرار نکند.به نظرم هرچقدر که بتوانیم نقل اول را به حساب یک جمله دیپلماتیک و تعارف سیاسی بگذاریم جملهٔ دوم بسیار مهم و حائز اهمیت است.مبارک هرچقدر هم که در درک شرایط و احساسات مردم کشورش اهمال و بی‌ توجهی‌ کرده باشد پیرمردی است بسیار با تجربه در سیاست. فقط به استیصال این روز‌های او توجه نکنید.تا همین ۲ هفته پیش و به مدت ۳۲ سال او یکی‌ از مقتدر‌ترین رهبران منطقه بود.او بر مردمی حکومت کرد که از رهبرانی باستانی تا رهبرانی چون سادات و ناصر بر آنها حکومت رانده اند. او بسیار اتفاقات تلخ و شیرین دیده است و بسیار تجربه اندوخته و بسیار بلایا از سر گذرانده. حال این پیرمرد را چه میشود که با وجود اینکه یقین دارد که دیگر جایی‌ در قلب مصریان ندارد و مردم سرزمین افسانه‌ای او را چون فرأعنه در اهرام تاریخ می‌‌خواهند و نه بر قلّهٔ سرزمین اهرام، باز هم اینچنین مصرانه بر طبل ماندن میکوبد.


اگر ما هم کمی‌ به حافظه تاریخی خود فشار بیاوریم اشتراکاتی در خاطراتمان هست. آنجا که شاه ایران بر اثر موج اعتراضات و اعتصابات سراسری در ایران ترجیح داد عطای سلطنت را به لقایش  ببخشد و ایران را ترک کند.


شاه ایران به مصر رفت. به خانهٔ انور سادات رهبر مصر و یکی‌ از صمیمی‌‌ترین و نزدیکترین دوستان و متحد بین المللی اش. اما ظاهراً آنگونه که انتظار داشت از او استقبال شاهنه به عمل نیامد. شاه ایران برای نجات خود ایران  را ترک کرد،اما بر خلاف انتظار نه تنها از بزرگ‌ترین دوستان و حامیان خود حمایتی ندید، بلکه تنها چیزی که نصیبش شد خاری و خفّت بود در کل دنیا و مهر خیانت بود که تاریخ بر پیشانی یک رهبر سیاسی فراری میزند. حتا لزومی ندارد که اینقدر دور برویم.گویا اعتراضات در مصر دامنهٔ اعتراضات تونس است.در تونس رئیس جمهور پس از حدود یک هفته اعتراضات کشور را ترک کرد و در واقع فرار کرد و به عربستان پناهنده شد. در ازای پول و ثروتی که با خود برد،ناماش را، وطنش را و قضاوت تاریخ را باخت و چیزی جز ذلت از آن خود نکرد که  چه ذلتی از این بالا تر که شرط پناهندگی‌اش عدم هرگونه ارتباط و سخنرانی و مصاحبه با رسانه‌‌ها مخصوصاً در ارتباط با کشورش اعلام شد.

به نظر می‌رسد،حتا اگر حاکم زورگو و مستبد در کشور خویش مجازات شود نام نیکو تری در تاریخ خواهد داشت تا حاکم خادمی که پایان قدرتش با گریز از وطن همراه شود. چه رسد به دیکتاتور‌های فراری.آری تاریخ قاضی بی‌ رحمی است.
و گویا مبارک این رابه خوبی‌ میداند.به نظر می‌‌آید،مبارک که در دههٔ نهم زندگی‌ خود قرار دارد، آنقدر که دل‌ در گرو ناماش دارد دلبستهٔ جانش نیست و این نکته ایست که به نظرم آمد از دید بسیاری دور مانده است.


مبارک به راحتی‌ از قدرت کنار‌ه گیری خواهد کرد، اگر با او مانند یک اجنبی و خیانت کار رفتار نکنند.اگر احترام سی‌ سال رهبری او را دست کم با دادن یک حاشیه امن به او در وطنش و مدارا با او در نظر بگیرند. و مدارا درسی‌ است که همگان باید آن را در کلاس اول دموکراسی بیاموزند، و چه بهتر که مصریان این درس را در انقلاب خود امتحان دهند و رو سفید بیرون بیایند.
یادمان نرود که مصر کشور فرأعنه و اهرام است و اهرام آرامگاه حاکمانی است که این کاخ‌ها را جز برای ماندن نام نیک‌ و بزرگ  بعد از مرگ خود بنا نکردند.