خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی‌ که به او ظلم شده باشد.



عماد بهاور را به بهانهٔ روز میلادش بهتر بشناسیم؟


عمادِ بهاور یک انسان پاک و واقعی‌ بود و هست که افتخار دارم در دوران دانشگاهم شناختمش.عماد به من وطن پرستی‌ را یاد داد،آن طور که خودش وطن را میدید و من آنجا فهمیدم که چقدر کودکانه می‌‌اندیشم.عماد پاک‌ترین و لطیف‌ترین روحی‌ بود که در زندگی‌ با او آشنا شدم.عماد صمیمیترین و بی‌ ادعا‌ترین انسانیست که تا جان داشت در راه عقیده‌اش زحمت می‌کشید و من حتا لحظه‌ای خستگی‌ در چشمش ندیدم. عماد برای من مظهر جوانی‌ بی‌ آلایش و زلال بود و هست.عماد انسان وارسته ایست که من در ۴-۵ سالی‌ که تقریبا هر روز ساعت هایی را در کنار او با خوشی‌ و نا خوشی‌ اش میگذراندم،حتا ۱ بار کوچک‌ترین لحن پر خاش و کمترین ناسزا و دشنامی از زبان او نشنیدم و نگذاشت که ما نیز چنین کنیم حتا با مغرضین بد خواه،وقتی‌ که دستِ شیطان صفتِ سیلی‌، بر صورتمان یا حتا صورتِ نازنینِ خودش فرود می‌آمد.عماد در نهایت بی‌ ادعایی بود ولی‌ همه می‌دانستیم که اگر عماد نباشد،چشم اسفندیار ما، به تیر زهر آگین بد خواهان،نابود خواهد شد.عماد مفهوم یک انسان پاک و خالص بود، در عصر رواج نامردی و نان به نرخ روز خوردن.عماد مفهوم انرژی پایان نا پذیری بود که تنها در راه عقیده و از چشمهٔ باور‌هایش می‌جوشید.باور‌ها و عقایدی که با لحن عشق و از سر ِ   وظیفه‌ای که بر دوش خود حس میکرد،بر ما باز گفت، و چه زیبا با عمل به گفته هایش، از اطرافیانی که مجذوب منش این شیر مردِ شیر پاک خورده میشدند،گویی هزاران عماد ساخت.هرگز آن شب ها و روز هایی که به تک تک دانشجویان جدید سر میزد و از اعتقاد و باورش صادقانه میگفت،و سوالات آنها را با متانت و مهربانی می‌شنید و تا پاسی از شب به آنها جواب میگفت یادم نمی‌رود.هرگز تحصّن ساختمان امور دانشجویی یادم نمی‌رود.بسیاری موافق بودند.۵۲ تشکل دانشجویی اعلام حمایت کردند.ولی‌ در گاه عمل،۵۲ نفر مرد عمل هم در برابر خود نداشتیم.و چقدر سخت بود تحمل این بار سنگین بی‌ وفایی از مردمان و دانشجویانی که از برای حق آنان به پا خواستی‌ و اکنون همه‌شان از برابر چشمانت محو بودند.و چه زیبا عماد سخن گفت:بچه‌ها رمز پیروزی یک اعتراض و تحصّن، جمعیت زیاد نیست، بلکه ایستادگیست،همهٔ شما عاشورا و امام حسین را میشناسید.امام با ۷۲ نفر چنان کرد که تاریخ نامش را با افتخار بیان میدارد. و این کلمات آنچنان از دلش بر می‌خواست که من که روز‌ها در تدارک این تحصن، برای حضور پر تعداد دانشجویان، وقت گذاشته بودم،قید همهٔ دوستانی که باید می‌بودند ولی‌ در بزن گاه شانه خالی‌ کردند را زدم و ۵ روز تمام بی‌ آنکه حتا برای غذا و استحمام از محل تحصن بیرون بروم،ایستادم،ایستادم همچون ۵۱ نفر دیگر از دوستانِ عزیزم.ایمانم به عماد دو صد چندان شد، آنگاه که سخن عماد درست از آب در آمد و فشار تحصنی ۵۰ نفره در دانشگاهی با۶۰۰۰ نفر دانشجو وزیر را وادار کرد جهت دلجویی از دانشجویان نماینده‌اش را بفرستد به دانشگاه.افسوس که صد‌ها بلکه هزاران تن از همدرسان ما آنگاه که ایستادگی عدّه‌ای قلیل،حاصلی بزرگ داد،حاضر شدند خود را شریک این راه بدانند و شهامت عبور از کنار ساختمان امور دانشجویی(محل تحصن) را یافتند!!!آنچنان از این پیروزی با پدر معنوی‌ای چون عماد سرخوش بودم که احساس کردم تا اینجا وظیفه من بود،حال که ایستادگی به ثمر رسید میتوانم لحظه‌ای آرام بنشینم.نشستم،مست از سر بلندی و کامیابی در راه نیل به هدف و عقیده.چنان مست که پس از ۵ روز بی‌ خوابی‌،در همکف همان ساختمان به خواب رفتم،شاید شیرین‌ترین خواب زند‌گیم‌،پهن بر سنگفرش سخت و سیمانی.چنان خواب که حتا ۱ کلمه از سخنان مهندس پیمان مغازه(نمایندهٔ وزیر علوم)را شاهد نبودام و حتا نشنیدم.۵روز گرسنگی و تشنگی، بی‌ خوابی‌،خستگی‌،تهدید به اخراج، به حذف درس،به کمیته انضباطی،به ضرب و شتم در خیابان و ... را تحمل کردیم، تا بفهمانیم که نا حق نمیگوییم،و وقتی‌ مهندس مغازه آمد، گویی حرفمان به کرسی نشست.دانستیم که صدای جمعیتِ ناچیزمان،گوش ظالم را خراشیده است.و چه چیزی شیرین تر از این؟
اکنون که خبر هایی از عمادِ در بند در اوین به گوشم می‌رسد،خبرِ اعتراض،خبرِ نامه‌های سر گشاده،خبرِ دلتنگی‌ های خانواده‌اش و خبرِ اخیر اعتصابِ غذا،بیش از آنکه نگران عماد باشم نگران خود و هم درسان قدیمی‌ هستم که بی‌ پرده، خلوص و بزرگی‌ این مرد را دیدیم و اکنون هر یک در کنجی،پیلهٔ عافیتِ خود میبافیم.ما را چه شده است که معلم مان در بند است و ما آسوده در مرداب توهم باطل خود فرو میغلتیم.به چشم دیدم،عماد روزی به اشارتی ۵۰۰۰ نفر را بسیج میکرد و خود پیش قراول، به جنگ ناحقی رفت و پیروز شد.بار ِ دیگر ۵۲ نفر و ایمانی که او به ما آموخت،ایمانی از جنسِ هل من ناصر ینصرنی و باز هم پیروزی.اگر چه میدانم کلمهٔ پیروزی برای این موفقیت‌های عماد ناچیز است،و میدانم پیروزی، داشتن روحی‌ به بزرگی‌ِ روح عماد است،ولی‌ نگرانم از این نبرد آخر.از این کشتار گاه روح و به تازگی حتا جسمِ هر آزاده، که نامش به غلطِ موکد ندامتگاه است، که اگر من عماد را میشناسم،و صداقتش را،و ایمانش را،میگویم او در راه عقیده از قولی  نادم نخواهد بود و نخواهد شد،چه رسد به فعل.او که از عاشورا به منِ سست ایمان اینچنین درس آموخت،خود یقینا کم از عاشورا یان جان فشان نخواهد بود،بهشتِ او همان زندانِ ظاهری است که دژخیمان برایش مهیّا کرده‌اند،غافل از اینکه او به روحش چنان پرواز آموخته است که دیوار را به لبخندِ زیبایش به سخره می‌گیرد و حتا از دیوار بددلی و خباثت بد خواهانش نیز به لمحه‌ای گذر می‌کند.(خود غلط بود آنچه میپنداشتند).در آزاد مردیِ عماد تردیدی نیست ولی‌ من با این حسّ طاقت فرسا و جان کاه درونم چه کنم؟ عماد چشم به راه من نیست که او تنها حق را میبیند و هدف را و بی‌ آلایش و بی‌ درنگ،گام‌های استوارش را گسیل میدارد.امروز اگر من در صف او نیستم،این خیانتی است که خود بر خود روا داشته ام.میترسم، میترسم از روزی که ندای "هل من ناصر ینصرنی" و "به ای‌ ذنب قتلت" پتکی شود بر سرم،کمرِ همّت بسته،به نابودی روحم از عذاب "وجدانی" که دیگر دیر چشم گشوده است از خواب غمینِ غفلت.میترسم از روزی که همسنگ آن نارفیقان تحصن شوم،و چون خوکی منتظر سفرهٔ آماده‌ای از حاصل رنجها و شکنجه‌ها و انفرادی ها،و زیبا‌ترین روز‌های جوانی عماد و دوستانش.خداوندا به حرمت زادروز این فرشته زمینیت،مرا از ننگ رفیق نیمه راه بودن برهان. خداوندا من میترسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

به نظرتان: