اکنون که خبر هایی از عمادِ در بند در اوین به گوشم میرسد،خبرِ اعتراض،خبرِ نامههای سر گشاده،خبرِ دلتنگی های خانوادهاش و خبرِ اخیر اعتصابِ غذا،بیش از آنکه نگران عماد باشم نگران خود و هم درسان قدیمی هستم که بی پرده، خلوص و بزرگی این مرد را دیدیم و اکنون هر یک در کنجی،پیلهٔ عافیتِ خود میبافیم.ما را چه شده است که معلم مان در بند است و ما آسوده در مرداب توهم باطل خود فرو میغلتیم.به چشم دیدم،عماد روزی به اشارتی ۵۰۰۰ نفر را بسیج میکرد و خود پیش قراول، به جنگ ناحقی رفت و پیروز شد.بار ِ دیگر ۵۲ نفر و ایمانی که او به ما آموخت،ایمانی از جنسِ هل من ناصر ینصرنی و باز هم پیروزی.اگر چه میدانم کلمهٔ پیروزی برای این موفقیتهای عماد ناچیز است،و میدانم پیروزی، داشتن روحی به بزرگیِ روح عماد است،ولی نگرانم از این نبرد آخر.از این کشتار گاه روح و به تازگی حتا جسمِ هر آزاده، که نامش به غلطِ موکد ندامتگاه است، که اگر من عماد را میشناسم،و صداقتش را،و ایمانش را،میگویم او در راه عقیده از قولی نادم نخواهد بود و نخواهد شد،چه رسد به فعل.او که از عاشورا به منِ سست ایمان اینچنین درس آموخت،خود یقینا کم از عاشورا یان جان فشان نخواهد بود،بهشتِ او همان زندانِ ظاهری است که دژخیمان برایش مهیّا کردهاند،غافل از اینکه او به روحش چنان پرواز آموخته است که دیوار را به لبخندِ زیبایش به سخره میگیرد و حتا از دیوار بددلی و خباثت بد خواهانش نیز به لمحهای گذر میکند.(خود غلط بود آنچه میپنداشتند).در آزاد مردیِ عماد تردیدی نیست ولی من با این حسّ طاقت فرسا و جان کاه درونم چه کنم؟ عماد چشم به راه من نیست که او تنها حق را میبیند و هدف را و بی آلایش و بی درنگ،گامهای استوارش را گسیل میدارد.امروز اگر من در صف او نیستم،این خیانتی است که خود بر خود روا داشته ام.میترسم، میترسم از روزی که ندای "هل من ناصر ینصرنی" و "به ای ذنب قتلت" پتکی شود بر سرم،کمرِ همّت بسته،به نابودی روحم از عذاب "وجدانی" که دیگر دیر چشم گشوده است از خواب غمینِ غفلت.میترسم از روزی که همسنگ آن نارفیقان تحصن شوم،و چون خوکی منتظر سفرهٔ آمادهای از حاصل رنجها و شکنجهها و انفرادی ها،و زیباترین روزهای جوانی عماد و دوستانش.خداوندا به حرمت زادروز این فرشته زمینیت،مرا از ننگ رفیق نیمه راه بودن برهان. خداوندا من میترسم.
خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی که به او ظلم شده باشد.
عماد بهاور را به بهانهٔ روز میلادش بهتر بشناسیم؟
اکنون که خبر هایی از عمادِ در بند در اوین به گوشم میرسد،خبرِ اعتراض،خبرِ نامههای سر گشاده،خبرِ دلتنگی های خانوادهاش و خبرِ اخیر اعتصابِ غذا،بیش از آنکه نگران عماد باشم نگران خود و هم درسان قدیمی هستم که بی پرده، خلوص و بزرگی این مرد را دیدیم و اکنون هر یک در کنجی،پیلهٔ عافیتِ خود میبافیم.ما را چه شده است که معلم مان در بند است و ما آسوده در مرداب توهم باطل خود فرو میغلتیم.به چشم دیدم،عماد روزی به اشارتی ۵۰۰۰ نفر را بسیج میکرد و خود پیش قراول، به جنگ ناحقی رفت و پیروز شد.بار ِ دیگر ۵۲ نفر و ایمانی که او به ما آموخت،ایمانی از جنسِ هل من ناصر ینصرنی و باز هم پیروزی.اگر چه میدانم کلمهٔ پیروزی برای این موفقیتهای عماد ناچیز است،و میدانم پیروزی، داشتن روحی به بزرگیِ روح عماد است،ولی نگرانم از این نبرد آخر.از این کشتار گاه روح و به تازگی حتا جسمِ هر آزاده، که نامش به غلطِ موکد ندامتگاه است، که اگر من عماد را میشناسم،و صداقتش را،و ایمانش را،میگویم او در راه عقیده از قولی نادم نخواهد بود و نخواهد شد،چه رسد به فعل.او که از عاشورا به منِ سست ایمان اینچنین درس آموخت،خود یقینا کم از عاشورا یان جان فشان نخواهد بود،بهشتِ او همان زندانِ ظاهری است که دژخیمان برایش مهیّا کردهاند،غافل از اینکه او به روحش چنان پرواز آموخته است که دیوار را به لبخندِ زیبایش به سخره میگیرد و حتا از دیوار بددلی و خباثت بد خواهانش نیز به لمحهای گذر میکند.(خود غلط بود آنچه میپنداشتند).در آزاد مردیِ عماد تردیدی نیست ولی من با این حسّ طاقت فرسا و جان کاه درونم چه کنم؟ عماد چشم به راه من نیست که او تنها حق را میبیند و هدف را و بی آلایش و بی درنگ،گامهای استوارش را گسیل میدارد.امروز اگر من در صف او نیستم،این خیانتی است که خود بر خود روا داشته ام.میترسم، میترسم از روزی که ندای "هل من ناصر ینصرنی" و "به ای ذنب قتلت" پتکی شود بر سرم،کمرِ همّت بسته،به نابودی روحم از عذاب "وجدانی" که دیگر دیر چشم گشوده است از خواب غمینِ غفلت.میترسم از روزی که همسنگ آن نارفیقان تحصن شوم،و چون خوکی منتظر سفرهٔ آمادهای از حاصل رنجها و شکنجهها و انفرادی ها،و زیباترین روزهای جوانی عماد و دوستانش.خداوندا به حرمت زادروز این فرشته زمینیت،مرا از ننگ رفیق نیمه راه بودن برهان. خداوندا من میترسم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
به نظرتان: