خداوند فریاد زدن به بد گویی را دوست ندارد، مگر از کسی‌ که به او ظلم شده باشد.



اسکندرِ درونِ من

میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید:   « کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند »   اما یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد: « نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین: آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و آنها را که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.   بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.   فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد…».

۱ نظر:

  1. خارجیه میره مسجد ، می بینه غذا میدن ، میگه مگه اینجا نماز نمی خونن ؟
    میگن اگه نماز میخوای برو دانشگاه تهران ، میگه مگه اونجا دانشجوها درس نمی خونن ؟
    میگن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمندانه برو زندان اوین ،
    میگه مگه اونجا دزدها و کلاهبردارا رو زندونی نمیکنن ؟
    میگن زکی !! پس مملکتو کی اداره کنه .........

    پاسخ دادنحذف

به نظرتان: